در مواجهه با رنج دیگران، یکی از واکنشهای رایج ما این است که به تجربهی مشابهی در زندگی خودمان رجوع کنیم کسی از سوگ میگوید، یاد فقدانی که خودمان تجربه کردهایم میافتیم؛ کسی از طردشدن حرف میزند، تجربهای مشابه را در ذهنمان پیدا میکنیم و میگوییم: «منم اینو تجربه کردم، پس میفهمم چی میگی.»
این واکنش کاملاً طبیعی است، اما شباهت بین دو اتفاق لزوماً به معنای شباهت بین دو تجربهی روانی نیست ، کارل راجرز، روانشناس انسانگرا و از چهرههای اصلی رویکرد مراجعمحور، روی همین تفاوت تأکید داشت.
از نگاه راجرز، انسان فقط اتفاقات را پشت سر نمیگذارد؛ هر اتفاق را از درون چارچوب تجربه و ادراک خودش معنا میکند. به همین دلیل، دو نفر میتوانند یک رویداد ظاهراً مشابه را تجربه کنند، اما آن اتفاق برای هرکدام معنای متفاوتی داشته باشد.طردشدن برای یک نفر ممکن است صرفاً پایان یک رابطه باشد، اما برای دیگری میتواند به باور قدیمیتری دربارهی خودش وصل شود؛ مثلاً احساس بیارزشی، دوستداشتنینبودن یا ترس از تنها ماندن. بنابراین چیزی که یک اتفاق را از نظر روانی سنگین یا سبک میکند، فقط خود اتفاق نیست گذشتهی فرد، رابطههای قبلی، نیازهای برآوردهنشده، برداشت او از خودش و معنایی که برای روابطش قائل است، همگی در شکلگرفتن تجربهی نهایی نقش دارند.
اینجاست که مفهوم همدلی در دیدگاه راجرز اهمیت پیدا میکند
همدلی برای او به معنای این نیست که بتوانیم دقیقاً همان احساسی را تجربه کنیم که فرد مقابل تجربه میکند. منظور، تلاش برای فهمیدن تجربهی او از چارچوب مرجع خودش است؛ یعنی بهجای اینکه تجربهی خودمان را روی تجربهی او قرار دهیم، تلاش کنیم بفهمیم او این اتفاق را چگونه دیده، چه معنایی از آن گرفته و در دنیای درونی خودش با آن چه کرده است.
فرق این دو نگاه در ظاهر شاید کوچک باشد، اما در ارتباط انسانی تفاوت زیادی ایجاد میکند. وقتی میگوییم «منم اینو تجربه کردم، پس میفهمم»، ناخواسته ممکن است داستان خودمان را جای داستان طرف مقابل بگذاریم. اما وقتی میپرسیم «این اتفاق برای خودت چه معنایی داشت؟»، مسیر را به سمت تجربهای میبریم که واقعاً متعلق به اوست.
نکتهی مهمتر اینجاست که پذیرفتن فاصله میان تجربهی خودمان و دیگری، لزوماً همدلی را کمتر نمیکند؛ میتواند آن را دقیقتر کند.
ما هیچوقت زندگی یک انسان دیگر را از درون او تجربه نکردهایم. حتی اگر شرایطی شبیه به شرایط او داشته باشیم، باز هم گذشته، روابط، نیازها، ترسها و برداشتهای خودمان را با خودمان به آن موقعیت میبریم. طرف مقابل هم با تمام تاریخچهی خودش وارد همان موقعیت شده است
بنابراین «اگر من جای تو بودم...» در واقع یک فرض نادرست دارد: اینکه اگر جای او بودیم، با همان ذهن و همان گذشته و همان معنای شخصی واکنش نشان میدادیم؛ در حالی که دیگر «او» نبودیم، بلکه خودمان بودیم در موقعیتی مشابه.
برای همین، شاید دقیقترین شکل همدلی این نباشد که بگوییم «میفهممت» بلکه دقیقتر این است که بگوییم: «شاید نتونم دقیقاً همون چیزی رو که تو تجربه میکنی حس کنم، اما میخوام بفهمم این اتفاق برای تو چه معنایی داشته.»
این تفاوت ظریف، مرز میان «تجربهی مشابه داشتن» و «تلاش برای فهمیدن دیگری» است.
همدلی قرار نیست فاصلهی میان دو تجربهی انسانی را انکار کند؛ قرار است با پذیرفتن این فاصله، به ما کمک کند به تجربهی طرف مقابل نزدیک شویم، بدون اینکه آن را با تجربهی خودمان اشتباه بگیریم.📄فاطمه ملکی | دانشجوی کارشناسی
💢تبادل علم، فرگشت و روانشناسی