شاید یکی از جالبترین اتفاقایی که وقتی روانشناسی میخونیم برامون میافته، اینه که بعد از یه مدت میبینیم دیگه خودمون و رفتارامون رو دقیقاً مثل قبل نمیبینیم.
وقتی روانشناسی میخونیم :
فقط با یه سری نظریه و اصطلاح و تعریف علمی آشنا نمیشیم؛ کمکم یه زبان تازه برای فهمیدن تجربههای انسانی پیدا میکنیم. چیزی که قبلاً فقط اسمش برامون «
عصبانیت😡» بود،
ممکنه حالا برامون تبدیل بشه به ترکیبی از یه هیجان، یه برداشت، یه تجربهی قبلی و نحوهای که خودمون هیجاناتمون رو تنظیم میکنیم چیزی که قبلاً بهش میگفتیم «من زیادی حساسم»، ممکنه باعث بشه بریم و دربارهی الگوهای ارتباطی، انتظارامون، تجربههای گذشته یا حتی نحوهی برداشتمون از موقعیتها فکر کنیم.
در واقع، یکی از اولین تأثیرای روانشناسی میتونه این باشه که نگاهمون به خودمون عوض میشه.
ما معمولاً دربارهی خودمون خیلی راحت میگیم: «من آدم عصبانیای هستم»، «من خیلی وابستهام»، «من کلاً آدم سردیام» یا «من اعتمادبهنفس ندارم.»
ولی روانشناسی کمکم بهمون یاد میده یه قدم عقبتر وایسیم و به جای اینکه سریع خودمون رو با یه برچسب تعریف کنیم، بپرسیم:
«⁉️چه اتفاقی میافته که من توی این موقعیت اینطوری واکنش نشون میدم؟»
همین سؤال ساده میتونه خیلی چیزا رو عوض کنه.
چون بین اینکه بگیم «من اینطوریام» و اینکه بگیم «من معمولاً توی این شرایط اینطوری واکنش نشون میدم»، یه تفاوت خیلی مهم وجود داره.
توی جملهی اول، انگار رفتارمون رو تبدیل کردیم به بخشی از هویتمون؛ ولی توی جملهی دوم، داریم رفتارمون رو میبینیم، بررسیش میکنیم و حتی به تغییرش فکر میکنیم.
از طرف دیگه، روانشناسی بهمون یادآوری میکنه که ما فقط به اتفاقایی که برامون میافتن واکنش نشون نمیدیم؛ بلکه به برداشتی که از اون اتفاق داریم هم واکنش نشون میدیم.
مثلاً ممکنه یه نفر دیر جواب پیاممون رو بده. یه نفر سریع با خودش بگه: «حتماً دیگه براش مهم نیستم.» یه نفر دیگه هم بگه: «احتمالاً سرش شلوغه.»
اتفاق یکیه، ولی تجربهی روانی این دو نفر اصلاً یکی نیست.
وقتی این چیزا رو بهتر میشناسیم، کمکم فاصلهی بین «چی اتفاق افتاد» و «من دربارهی چیزی که اتفاق افتاد چی فکر کردم» برامون واضحتر میشه.
و اینجاست که روانشناسی دیگه فقط یه سری اطلاعات تئوری نیست و میتونه وارد زندگی روزمرهمون بشه.
اما یه نکتهی خیلی مهم این وسط هست:
اینکه روانشناسی رو میدونیم، لزوماً به این معنی نیست که تغییر کردیم.
ممکنه یه نفر کاملاً بدونه که فرار کردن از یه موقعیت، اضطرابش رو در بلندمدت بیشتر نگه میداره، ولی باز هم از اون موقعیت فرار کنه.
ممکنه یکی دربارهی رابطهی سالم، تنظیم هیجان یا سبکهای دلبستگی کلی اطلاعات داشته باشه، ولی وقتی خودش وارد یه موقعیت احساسی میشه، دوباره همون واکنشهای قدیمی رو نشون بده.
چون دانستن با تغییر کردن فرق داره
.
تغییر معمولاً وقتی اتفاق میافته که آگاهی فقط توی ذهنمون نمونه و با مشاهدهی مداوم خودمون، تجربه، تمرین، بازخورد و رفتارهای جدید همراه بشه.
پس روانشناسی قرار نیست بعد از خوندن چند تا کتاب، یهدفعه شخصیت ما رو عوض کنه.
اثر روانشناسی میتونه خیلی آرومتر و عمیقتر از این حرفا باشه.
اول یه چیزی رو بهمون نشون میده که شاید قبلاً کمتر میدیدیم. بعد کمکمون میکنه دربارهی چیزی که میبینیم، سؤالهای دقیقتری بپرسیم. و اگه این آگاهی رو وارد زندگی واقعی کنیم، ممکنه کمکم بعضی از الگوهای فکری، احساسی و رفتاریمون هم تغییر کنن.
حتی گاهی آگاهی روانشناختی اولش اصلاً حس خوبی نداره.
چون قبل از اینکه الگوهای خودمون رو بشناسیم، خیلی از کارامون برامون کاملاً طبیعی به نظر میرسن.
ولی وقتی شروع میکنیم به شناختنشون، ممکنه یهو متوجه بشیم بعضی واکنشایی که سالها فکر میکردیم «خب من همینم دیگه»، در واقع الگوهاییه که توی طول زندگی شکل گرفتن و میشه دوباره دربارهشون فکر کرد.
شاید به همین دلیله که روانشناسی برای خیلی از آدما فقط یه رشتهی دانشگاهی یا یه موضوع مطالعاتی باقی نمیمونه.
چه دانشجوی روانشناسی باشیم، چه کسی که خارج از دانشگاه کتابها و مطالب روانشناسی رو دنبال میکنه، اگه این دانش رو فقط برای برچسب زدن به خودمون و بقیه استفاده نکنیم، میتونه کمکم نوع نگاهمون رو عوض کنه.
مثلاً به جای اینکه فقط بپرسیم:
«کی مقصره؟»
ممکنه شروع کنیم بپرسیم:
«اصلاً توی این تعامل چی اتفاق افتاد؟»
به جای اینکه بگیم:
«من همینم که هستم.»
ممکنه از خودمون بپرسیم:
«این الگو از کجا اومده و معمولاً چه وقتایی فعال میشه؟»
و به جای اینکه هر فکری که به ذهنمون میاد یا هر احساسی که تجربه میکنیم رو یه حقیقت قطعی بدونیم، یاد میگیریم یه کم وایسیم، نگاهش کنیم و بررسیش کنیم.
شاید مهمترین تأثیر روانشناسی همین باشه: