تو ایران، این وضعیت برای میلیونها نفر، هر روز داره تکرار میشه.
نه خوراک، نه امنیت، نه آرامش.
مغز، فقط دنبال زنده موندنه.
این وضعیت رو مقایسه کنید با کشورهایی که انسان ها حداقلِ نیازها رو دارن.
اونجا، مغز فرصت داره به رشد، خلاقیت، و معنا فکر کنه.
اینجا، مغز فقط دنبال زنده موندنه.
نتیجه؟
اضطراب مزمن، افسردگی، خشم، بیانگیزگی و حالتی مابین مرگ و زندگی!
چه کسی پاسخگوی این وضعیته؟ اصلا چه کسی بخواد هم میتونه پاسخگو باشه!؟
هیچکس!
اگه ناظری بود، اگه عدالتی بود، باید یه اقدامی میشد. یه دخالتی. اما هیچکس نیومد. هیچکس نمیتونه که بیاد.
این ها همه، نشونه تلخ اما رهایی بخشِ اینه که تنهاییم.
تنها به دنیا اومدیم.
تنها میمیریم.
و کسی به داد کسی نمیرسه.
جهان، رندوم، تصادفی، بیدروپیکر وبدون ناظره.
و این، خودِ جبره!
جبرِ اینکه توی این لوکیشن، این شرایط، به دنیا بیای و مجبور باشی تحمل کنی.
و همین مایی که از این شرایط رنج میبریم، اما یه لحظه به این فکر نمیکنیم که چرا؟ جرئت نمیکنیم به این فکر کنیم که چقدر تنهاییم.
جرئت نمیکنیم بپذیریم که هیچ نیرویی، ناظر و موظف به برقراری عدالت نیست.
و این، کارکردِ مغزِ ماست.
مغزِ ما، طیِ فرگشت، طوری شکل گرفته که به دنبالِ الگو، معنا، و ناظر بگرده.
چون توی محیطِ نیاکانی، کسی که به یه نیروی کنترلگر باور داشت، اضطراب کمتری داشت و راحتتر زنده میموند.
اما این مکانیسم، امروز، تبدیل به یه تله شده. یه تله که ما رو از دیدنِ حقیقت، دور نگه میداره.
📄 چاروین نوه داروین
💢 تبادل علم، فرگشت و روانشناسی