آیا تا حالا شده بین چند اتفاق کاملاً تصادفی، یک ارتباط پیدا کنیم و احساس کنیم «نه، این نمیتونه اتفاقی باشه»؟مثلاً چند بار پشت سر هم یک عدد خاص ببینیم و فکر کنیم حتماً معنایی دارد، در لکههای روی دیوار شکل یک صورت ببینیم، یا از چند اتفاق بیربط برای خودمان یک داستان منسجم بسازیم.
اما از دیدگاه فرگشتی، سؤال جالبتری مطرح میشود
چرا مغز انسان اینقدر اصرار دارد بین اتفاقها ارتباط پیدا کند؛ حتی وقتی واقعاً هیچ الگویی وجود ندارد؟🔸تشخیص الگو!
مغز انسان دائماً در حال پیدا کردن نظم، ارتباط و رابطه میان اطلاعات محیط است
چون در محیطی که اجداد ما زندگی میکردند، تشخیص سریع الگوها میتوانست برای بقا مهم باشد.
فرض کنید:
اجداد ما در محیطی زندگی میکردند که صدای خشخش علفها میتوانست فقط باد باشد...یا میتوانست یک شکارچی باشد.
اگر مغز همیشه منتظر میماند تا با اطمینان صددرصد بفهمد کدام است، ممکن بود خیلی دیر واکنش نشان دهد.
پس شاید بهتر بود گاهی «چیزی را ببینی که وجود ندارد» تا اینکه یک خطر واقعی را نبینی.
اینجا یک معاملهی فرگشتی شکل میگیرد:
خطای مثبت کاذب در برابر از دست دادن یک خطر واقعی اگر خشخش علفها فقط باد باشد و تو فرار کنی، انرژی از دست دادهای.
اما اگر واقعاً یک شکارچی آنجا باشد و تو فکر کنی «چیزی نیست»ممکن است دیگر فرصتی برای جبران نداشته باشی. سیستمهای تشخیص خطر میتوانند به سمت احتیاط و خطاهای مثبت کاذب متمایل شوند.
اما این فقط دربارهی شکارچی نیست!
مغز انسان فقط دنبال الگوهای مربوط به خطر نمیگردد؛ بلکه در اطلاعات اجتماعی و اتفاقهای روزمره هم به دنبال ارتباط میگردد
اگر متوجه میشدی
بعد از خوردن یک گیاه خاص، حالت بد میشود، دفعهی بعد احتمالاً از آن دوری میکردی یا نزدیک شدن یک گروه خاص معمولاً با درگیری همراه است، میتوانستی زودتر واکنش نشان بدهی یا متوجه شدن اینکه یک رفتار خاص از طرف فردی با خطر همراه است، میتوانستی رفتار خودت را تغییر بدهی.
و اینجا یک مشکل جالب به وجود میآید!
همان سیستمی که به ما کمک میکند الگوهای واقعی را پیدا کنیم، میتواند گاهی در چیزهای تصادفی هم الگو ببیند.مثلا:چند بار یک عدد خاص میبینی و فکر میکنی حتماً معنایی دارد. از چند اتفاق تصادفی یک رابطهی علت و معلولی میسازی. یا فکر میکنی چند اتفاق مستقل، حتماً به یکدیگر مربوطاند.
در روانشناسی
تمایل به دیدن الگو یا معنای معنادار در دادههای تصادفی میتواند در چارچوب «آپوفنیا» بررسی شود؛ این پدیده در شکلهای خفیف و روزمره هم در جمعیت عمومی دیده میشود.
اما آیا این یعنی مغز ما «اشتباه طراحی شده»؟
خیر! مغز قرار نیست یک دستگاه کاملاً بیخطا برای کشف حقیقت باشد.از دیدگاه فرگشتی، ادراک میتواند بیشتر برای هدایت رفتار مناسب شکل گرفته باشد تا اینکه همیشه تصویری کاملاً دقیق از واقعیت ارائه دهد.
گاهی برای مغز مهمتر است که بگوید:
«شاید اینجا خطری وجود داشته باشد، حواست جمع باشد!»تا اینکه بگوید:
«من هنوز شواهد کافی برای اثبات وجود خطر ندارم.»
این سیستم در محیط اجدادی میتوانست مفید باشد؛ اما در دنیای امروزی، همان سازوکار میتواند در شرایطی باعث شود بین اتفاقهای تصادفی هم ارتباط پیدا کنیم. به این دلیل مطرح میشود:
🔸توانایی پیدا کردن الگو با توانایی تشخیص کدام الگو واقعی است یکی نیست!
مغز ممکن است یک الگو را پیدا کند؛ اما بعد باید بررسی کند که آیا آن الگو واقعاً وجود دارد یا فقط محصول تصادف است.
به همین دلیل، انسان کنونی همزمان دو توانایی دارد:«پیدا کردن الگو»و«رد کردن الگوهای اشتباه».
پس چرا انسان دنبال الگو حتی جایی که الگویی وجود ندارد میگردد؟
چون در طول فرگشت، از دست دادن یک الگوی مهم میتوانست گاهی هزینهی بسیار بیشتری از دیدن یک الگوی اشتباه داشته باشد.
مغزی که گاهی با شنیدن خشخش علفها اشتباه میکند و میترسد، شاید انرژی هدر بدهد.اما مغزی که هیچوقت به خشخش علفها اهمیت نمیدهد، ممکن است فهمیدن یک خطر واقعی را از دست بدهد.
در نهایت، یک مغز «بیخطا» محصول فرگشت نیست!؛
بلکه مغزی است که باید در جهانی پر از ابهام، با اطلاعات ناقص تصمیم میگیرد.
و شاید یکی از هزینههای همین توانایی فوقالعادهی ما برای پیدا کردن نظم در جهان این باشد که...گاهی در جایی که فقط «تصادف» وجود دارد،«معنا» پیدا میکنیم.
📄 روژین
💢 تبادل علم، فرگشت و روانشناسی