پاهایمان بیاندازه منتظر بیرون رفتن بود.
استاد بالای سَرِمان، با نگاهش نعرهکشی میکرد و گفت: خب بچهها امتحان امروز خیلی فرق داره! هر کی نتونه جوابشو بده
تا 3جلسه توو کلاس راش نمیدم فهمیدید خانمای گلم؟؟!
کلاس پر شده پر از اصوات "آه چرا استاد؟!"،
" مگه این امتحانش چطوریه"
هر چی گوشام عقبتر میرفت: " ایول همون بهتر که نیام"،" ایولا با امیر میرم بیرون".
گوشمو باز به خانم فاضلی سپردم
"خب ساکت باشید! همین که گفتم. "
_اشکی بیا پخش کن ورقارو
یهو همه یه صدا گفتن:
" اشکی اشکی اشکی ! چشات داده نشتی"
_ساکت باشید، اشکی ورقها رو بده
عابدینی پخش کنه تو بشین.
باز گفتن:
"عابدینی، تو آبِ دینی؟ یا که آب بینی؟! "
_ساکت نشید میندازمتون بیرونا انگار بچه دبیرستانیان هنوز!
امتحان شروع شد و نور افکن چشام سوالها رو زیر نظر گرفت اما این سوال؟....
بی اشکال ترین شکل زندگی چیست؟ "100نمره"
گفتم: این سوال یعنی چی؟
گفت: با همتونم!! چقدر توو زندگی سعی کردید بی اشکال و بهترین شکل زندگی کنید؟؟
آیا موفق شدید؟!
آیا به 100 درصد رضایت رسیدید؟
شغل مورد علاقتون چی بود؟
الان دارید چیکار میکنید؟
این سوال...، آره!! یک سوال درسی نیست؛ این یک سوال زندگیه!
و حالا میخوام خوب بهش فکر کنید
و جوابشو بدید.
کلاس توو سکوت معناداری غرق شد
و استاد از کلاس بیرون رفت.
احسان