خندهاش کشان کشان به دیوار غم خورد
و چشمهایش عینک ناامیدی را به صورتش قاب کرد و گفت: عیبی ندارد؛ سه کیسه خون را از یک نفر کش نمی بریم...خوب است؟.
گفتم اینگونه که بدتر است!
+چراا؟؟!
_ خب اینگونه خون چند نفر روی گردنمان میافتد...
خودش خندهاش گرفت و گفت: گر به جهنم میروی مردانه رو.
گفتم: همین کم مانده تیتر روزنامههای مملکت چهرهی ما را بزنند و بنویسند: خونآشامهای ایران، سلطان خون
"ی. م_آ. م".
گفت: ما سلطان خونیم یا...«جلوی دهنش را گرفتم» "هیس ساکت شوو...".
+ولی میتونیم آدمها رو کلون کنیم و از خونشان استفاده کنیم مگه نه؟ یه جوری خودکفا هم میشیم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: میشه بریم...؟
با خودش گفت: اگه رفتیم خارج حتما توو مسیر رفتن" خاطرات شمال محاله یادم بره" رو با هم بخوانیم باشه؟
و آرام گفتم: باشد.
احسان