🔴 درس واقعی جنگ ایران
جاستین برانک در فارن افرز نوشت که برتری هوایی میتواند نیروهای نظامی متعارف دشمن را در میدان نبرد شکست دهد، اما لزوماً به فروپاشی سیاسی حکومت یا تسلیم آن منجر نمیشود. به باور او، تجربه جنگ ایران نشان میدهد که اتکای بیش از اندازه به حملات هوایی برای دستیابی به اهداف سیاسی حداکثری، خطایی راهبردی است.
نویسنده با اشاره به حملات گسترده آمریکا و اسرائیل به اهداف نظامی ایران، تاکید میکند که نابودی زیرساختهای نظامی، کشتن فرماندهان ارشد و واردکردن خسارات سنگین، بهخودیخود برای وادارکردن یک حکومت به تسلیم کافی نیست. تجربه تاریخی نیز این مسئله را تایید میکند: آلمان نازی با وجود بمباران گسترده شهرها و زیرساختهای صنعتی تا پایان جنگ جهانی دوم مقاومت کرد؛ کره شمالی در جنگ کره در برابر حملات ویرانگر آمریکا تسلیم نشد و ویتنام شمالی نیز با وجود بمبارانهای سنگین آمریکاییها توانست به مقاومت ادامه دهد. در افغانستان و عراق نیز برتری هوایی ائتلاف غربی به پیروزی پایدار در تحقق اهداف سیاسی موردنظر منجر نشد. از نگاه نویسنده، جنگ ایران بار دیگر نشان میدهد که برتری نظامی و موفقیت عملیاتی را نباید با پیروزی سیاسی یکسان دانست.
به باور برانک، یکی از دلایل اصلی ناکامی کارزارهای هوایی در تحمیل تسلیم سیاسی، تغییر ماهیت جنگ و افزایش توان حکومتها برای تابآوری است. حکومتها میتوانند تجهیزات و نیروهای خود را پراکنده کنند، تاسیسات حساس را در اعماق زمین پنهان سازند و از استقرار نیروهای نظامی در مواضع آشکار بپرهیزند. در چنین شرایطی، حتی حملات هوایی مستمر نیز نمیتوانند تمام ظرفیت نظامی را از بین ببرند. نویسنده همچنین بر نقش حمایت خارجی تاکید میکند: اوکراین با اتکا به کمکهای اقتصادی، نظامی و فناورانه آمریکا و اروپا توانسته است در برابر روسیه مقاومت کند؛ ایران نیز از بازار صادرات انرژی چین و پشتیبانی نظامی و اطلاعاتی شرکای خارجی خود بهره برده است. این حمایتها احتمال فروپاشی اقتصادی و نظامی ناشی از حملات مستمر را کاهش میدهند و امکان ادامه مقاومت را افزایش میدهند.
مهمترین تمایز تحلیلی مقاله، تفاوت میان استفاده از قدرت هوایی برای شکست ارتش در میدان نبرد و استفاده از آن برای سرنگونی حکومت یا نابودی نیروهای نامنظم است. نویسنده برای توضیح این تفاوت به جنگ خلیج فارس در سال 1991 اشاره میکند. در آن جنگ، حملات هوایی آمریکا و متحدانش توان رزمی، ارتباطات و پشتیبانی لجستیکی ارتش عراق را بهشدت تضعیف کرد و زمینه شکست سریع آن را در عملیات زمینی فراهم آورد. در کوزوو در سال 1999 نیز کارزار هوایی ناتو به عقبنشینی نیروهای صربستان کمک کرد. در لیبی در سال 2011، حملات هوایی نیروهای قذافی را از ادامه پیشروی علیه مخالفان بازداشت و به پیشروی شورشیان کمک کرد. در همه این موارد، نیروهای دشمن برای دستیابی به اهداف خود ناگزیر بودند در میدان نبرد مستقر شوند و سرزمین را حفظ کنند؛ بنابراین، برتری هوایی میتوانست توانایی آنها را برای ادامه عملیات بهشدت محدود کند.
در مقابل، گروههای نظامی در افغانستان و عراق برای ادامه فعالیت به استقرار گسترده نیروهای متعارف نیاز نداشتند. آنها با استفاده از کمین، بمبهای کنار جادهای و اختفا در میان جمعیت غیرنظامی، میتوانستند به نیروهای ائتلاف آسیب بزنند و مانع برقراری امنیت پایدار شوند. در چنین جنگهایی، شکستدادن دشمن در درگیریهای بزرگ لزوما به معنای پایان مقاومت نیست؛ کافی است طرف مقابل بتواند جنگ را ادامه دهد تا اراده سیاسی و تحمل هزینههای جنگ در طرف مهاجم فرسوده شود.
برانک معتقد است که راهبرد آمریکا و اسرائیل در جنگ ایران با همین محدودیت روبهروست. این دو توانستهاند برتری هوایی قابلتوجهی به دست آورند و اهداف نظامی متعددی را در سراسر ایران مورد حمله قرار دهند؛ اما بخشهایی از زرادخانه موشکی و ظرفیت تولید تسلیحات ایران در تاسیسات زیرزمینی و مستحکم قرار دارند. همچنین، به باور نویسنده، حملات پیشین به زیرساختهای هستهای ایران احتمالا باعث شده بود بخشی از مواد حساس، تجهیزات متحرک و دانشمندان پیش از آغاز کارزار جدید پراکنده یا مخفی شوند.
@ecotraders
Post #30949
141