تحت تأثیر واقعیت های جنگ جهانی اول، جهان بینی کارل اشمیت که قبل از این متأثر از تفکر انتزاعی نوکانتی که بر ارجحیت حق بر دولت دلالت داشت و هدف غایی دولت را تحقق حق میدانست، زیر و رو گشت،و او را به سمت یک واقعگرایی ناب سیاسی سوق داد که در آن دولت علاوه بر اینکه به نقطه کانونی تفکر سیاسی مبدل شد و بر حق نیز تقدم پیدا کرد، تابع احتمال همیشگی منازعه گردید که میتواند برای مبارزه با تهدیدات اقدام راسخ انجام دهد، زیرا حجت وجودی دولت حفظ انسجامش به منظور تامین نظم و ثبات است. در اینجا اشمیت در قیاس با هگل که دولت را تبلور عالی ترین صورت هستی تئوریزه میکرد، نقش دولت را تأمین شرایطی میدانست که در پناه آن شهروندان قادر به پیگیری منافع خود باشند و همین دیدگاه او را با باور توماس هابز که دولت را موجد قانون و نه حقیقت میدانست شریک و سهیم گردانید و به باور ضرورت حمایت از اقتداری هدایت کرد که به شیوه ای قانونی استقرار یافته؛«آنکه دارای اقتدار است میتواند خواهان فرمانبرداری شود و البته حاکم مشروع همواره از چنین اقتداری برخوردار نیست».
✍کارل اشمیت
📖 الهیات سیاسی/چهار فصل در باب حاکمیت
https://t.me/ecopolitist
Post #3350
1.45K