«کاش میشد فراموش کنم گذشتهام را، حرفهایی که نگفتم و گفتم، کارهایی که کردم و نکردم، و احساساتی که با تمام وجود باورشان داشتم، کاش میشد همه را فراموش کنم.»
توی اون جمعیت، بین دوستای الانم و بچهایی که یه زمانی همکلاسیم بودن یا دوست بچگیم، هنوزم تنهایی دو دستی گلوم و چسبیده بود. فکرکنم تا ابد قرارنیست تنهاییم رو با کسی شریک بشم.
و من به عشق باور دارم، خیلی عمیقهم بهش باور دارم. اما من هیچوقت نمیتونم باورکنم شخصی اونقدری احمق و خام باشه که بتونه من رو دوست داشته باشه. هیچوقت نمیتونم فکرکنم که روزی کسی واقعا بتونه و بخواد که به من عشق بورزه. من احساس میکنم که هیچوقت اون دختری نیستم که روزی، کسی وقتی بهش نگاه میکنه نتونه هیچ نقص و ایرادی پیدا کنه و نهایتا شاید یک نفر اونقدری احمق باشه که بخواد تمام نقاط منفی و نقصهام رو بزاره کنار و در نظر نگیره، اما آخه مگه میشه؟ وقتی من چیزی جز نقص پیدا نمیکنم. من چیزی به جز یک ادم درمونده و خسته نمیبینم توی آینه.
به چه میاندیشی؟ به دوچشمی که تورا هیچ ندید؟ به دو دستی که تورا هیچ نخواست؟ به رفیقی که غبار غمت از چهره نبرد؟ یا به قلبی که برایت سخن از عشق نگفت؟ به چه میاندیشی؟