بار اولی که پایم به کتلب باز شد، نیمهشب یکی از کشیکهای سال اول بود. بیمار یک سکتهی قلبی سنگین کرده بود و رگهایش تا ناموس بسته بودند. وقتی همهی ما از وضعیت بیمار خایه کرده بودیم، مقیم آن شب خیلی ریلکس، با آدامسی گوشهی دهانش و در حالی که این آهنگ را پلی کرده بود، وارد اتاق شد. چند دقیقه بعد، رگهای طرف را فنرکاری کرد و خیلی خونسرد از اتاق آمد بیرون. از آن شب به بعد این آهنگ برای من، فارغ از هر معنا و مفهومی که خودش دارد، تبدیل شد به چیزی فراتر از یک آهنگ؛ نشانهای از روزنهای در دل تاریکی و ناامیدی به سمت روشنایی. به سمت روشن زندگی.
@DrKardiologe