بهم نمیخوردند. با هفت دلیل مهم بهم نمیخوردند. یعنی اگر دختره را پنتهاوسی در آجودانیه در نظر میگرفتیم، پسره با ارفاق زیاد کپری میشد حوالی کوچهپسکوچههای مرتضیگرد. بهش گفتم خر نشو ابله، خر نشو الاغ. به خرجش نرفت.
تا قبل از آن مذهبی دوآتشه بود. نماز اول وقتش ترک نمیشد، مشروب را نجس میدانست و اگر وسط جمع کسی فحشی میداد، چنان نگاهش میکرد که طرف از کردهاش پشیمان میشد. دختره اما درست نقطهی مقابلش بود؛ نه اعتقادی به این حرفها داشت، نه حوصلهی شنیدنش را. اولش سعی کرد او را عوض کند. دید زورش نمیرسد و تصمیم گرفت خودش را عوض کند. این دومی خیلی راحتتر بود؛ آدم برای تغییر دیگری باید سالها صبر کند، اما برای خرابکردن خودش فقط کافی است یک نفر را زیادی دوست داشته باشد.
کمکم نمازهایش عقب افتاد، بعد ترک شد. رفقایش را کنار گذاشت، با خانوادهاش درافتاد، چیزهایی را تجربه کرد که تا دیروز بابتشان دیگران را قضاوت میکرد. هر بار هم که ته دلش چیزی میگفت این تو نیستی، صدای دختره بلندتر بود. خیال میکرد عشق همین است؛ اینکه آنقدر از خودت کم کنی تا در زندگی یکی دیگر جا بشوی. نمیفهمید دارد برای ماندن کسی تلاش میکند که اساسا از نسخهی اصلی خودش خوشش نیامده بود.
آخر سر، یک روز دختره نشست روبهرویش و گفت «تو دیگه اون آدم سابق نیستی. من اون پسری رو میشناختم که برای خودش عقیدهای داشت، پای حرفش میایستاد و با بقیه فرق میکرد. الان نمیشناسمت.» و رفت.
چند وقت بعد دیدمش. دیگر از آن پسر خبری نبود. نه از اعتقادات سابقش چیزی مانده بود، نه از اعتمادبهنفسش، نه حتی از آن غروری که یک روز باعث شده بود فکر کنم دست کم میداند چه میخواهد. گفتم «حالا فهمیدی؟» گفت «چی رو؟» گفتم «اینکه آدم اگه برای دوستداشتنیشدن، خودش رو عوض کنه، آخرش هم خودش رو از دست میده، هم اون کسی رو که به خاطرش این کار رو کرده.» سیگاری روشن کرد و گفت «ولی من واقعا دوستش داشتم.»
دلم برایش سوخت. نه برای اینکه دختره ترکش کرده بود؛ برای اینکه هنوز هم فکر میکرد مشکل از کمگذاشتن خودش بوده. بعضی آدمها حتی بعد از اینکه همهچیزشان را میبازند، باز هم حاضر نیستند قبول کنند که از اول، بازی برای بردن آنها طراحی نشده بود.
Post #4430
5.19K
- 💔 398
- 👍 63
- ❤ 32
- 😢 21
- 👏 7
- 👎 5
- 👌 2
- 😱 1