البته این چیزها ذاتی کار مستند است و در هر کاری پیش میآید. جمعکردن آرشیوها هم ماجراهایی داشت. یکیش اینکه کلی از عکسهای فرهاد که قبلا هیچجا منتشر نشده بود دست یکی از طراحان مشهور بود. وقتی با واسطه خانم گلفام با او تماس گرفتم، گفت هاردش خراب شده و داده برای تعمیر و مطمئن نیست بتواند اطلاعاتش را بازیابی کند. ما هم قید آن عکسها را زدیم و فیلم را با عکسهای دیگری که از اینجا و آنجا جمع کرده بودیم تدوین کردیم. کمتر از بیستوچهارساعت قبل از موعد پخش فیلم، یعنی زمانی که نسخه نهایی را برای بازبینی نهایی به شبکه فرستاده بودیم، آن طراح تماس گرفت و گفت هاردش درست شده و همه عکسها را فرستاد. عکسها بینظیر بودند. خودمان هم بیشترشان را ندیده بودیم. به شبکه خبر دادیم که خیلی از عکسهای فیلم عوض خواهند شد و با بابک سالک، تدوینگر فیلم، تا هشت صبح نشستیم و دانهدانه عکسهای جدید را به فیلم اضافه کردیم.
خیلیهای دیگر هم در پیداشدن مواد آرشیوی کمکمان کردند، از جمله فتانه کیانارثی عزیز که انباریاش را زیرورو کرد تا امضایی را که بیست سال قبل در کنسرت اتریش از فرهاد گرفته بود پیدا کند یا همکاران موسسه باران که فیلم لرزانی را که مخفیانه از کنسرت سینما سپیده فرهاد گرفته بودند به دستمان رساندند تا برای اولین بار دیده شود.
اگر هر کدام از این کمکها نبود فیلم چیزی کم داشت، ولی گذشته از پورانخانم که نقش اصلی را در ساختهشدن این فیلم داشت، یک نفر دیگر هم بود که اگر نبود مطمئنا فیلمی ضعیفتر میدیدیم. بابک سالک عزیز که فیلم را تدوین کرد و به اندازه خود من برای فیلم وقت و حساسیت و انرژی گذاشت و خیلی جاها که ممکن بود من به چیزی رضایت بدهم راضی نشد تا تصویر یا صدایی با کیفیت بهتر پیدا کنیم. و البته که بعد از آن چندهفته کار فشرده به یکی از عزیزترین دوستانم هم تبدیل شد.
پورانخانم قبل از پخششدن فیلم هیچ ازش ندیده بود و من نگران بودم که نکند خوشش نیاید. بعد از پخش فیلم زنگ زد و با همان اخلاق خاصش گفت خواهر فرهاد گفته بالاخره یک نفر یک چیز درستوحسابی درباره فرهاد ساخت. دو سه سال بعدش، وقتی تازه به ایران برگشته بودم، به مراسم یادبودی برای فرهاد رفته بودم که آقایی به سمتم آمد و گفت من برادرزاده فرهادم، شما بهمن دارالشفایی هستید؟ یک آن فکر کردم میخواهد با مشت بگذارد توی دماغم. شنیده بودم بعضی از طرفدارهای سینهچاک فرهاد از مطرحکردن اعتیاد او در فیلم ناراحت شدهاند و یکآن از ذهنم گذشت که نکند این آقا هم حس مشابهی دارد. گفتم بله، خودم هستم. گفت اجازه دارم بغلتان کنم؟ این تشکر از طرف همه خانواده است بهخاطر کاری که برای فرهاد کردید. طبعاً میتوانید حدس بزنید در آن لحظه چه حسی داشتم.
این برخوردها و لطفی که خیلیهای دیگر به کار داشتند خیالم را راحت کرد که دستکم گند نزدهام، گرچه که بعد از کار آدم مدام اطلاعات و آرشیوهای جدید به دست میآورد و حسرت میخورد که کاش در زمان ساخت فیلم به اینها دسترسی داشت، اما واقعیت این است که در زمان محدودی که در اختیار داشتیم، تا جایی که در توان محدودمان بود (بهخصوص که در آن زمان دسترسی ما به داخل ایران خیلی سخت بود) سعی کردیم تصویری جامع از دورههای مختلف زندگی فرهاد به دست بدهیم. امیدوارم روزی شخصی تواناتر با دسترسی بیشتر به آرشیوها و آدمها فیلم بهتری بسازد.
.
Post #392
560
Forwarded from بهمن دارالشفایی
- ❤ 11