از نوجوانی که فرهاد را شناختم شیفتهاش بودم. در همان نوجوانی آرزویم این بود که روزی بتوانم ببینمش و مستندی از زندگیاش بسازم (میدانم به نظر عجیب میرسد ولی حتی این را در یکی از دفتریادداشتهای نوجوانیام هم نوشته بودم). البته که این آرزو هم مثل خیلی سوداهای دیگر نوجوانی بهکل از یادم رفته بود.
مرداد ۸۱ که شروع به وبلاگنوشتن کردم، اولین پستم یادی از فرهاد بود، بیآنکه بدانم بهشدت بیمار است. کمتر از یک ماه بعد از آن، فرهاد از دنیا رفت. در همه سالهای بعدش هر از چندی، با و بیمناسبت، چیزی دربارهاش مینوشتم. بعد از یکی از ایندست نوشتهها در سال ۹۱ بود که شخصی به اسم ناهید مهراد بهم ایمیل زد. نوشته بود برایش جالب است که آدمها هنوز فرهاد را میشناسند و دربارهاش حرف میزنند و خواسته بود مرا بیشتر بشناسد. در ایمیل بعدی فهمیدم خواهر فرهاد است. ظاهراً یکی از برادرزادههای فرهاد که خواننده وبلاگم بوده از آن نوشته خوشش آمده و آن را برای عمهش فرستاده بود.
فرهاد آخرین فرزند خانواده بود و چند خواهر بزرگتر داشت. ناهیدخانم کوچکترین آن خواهرها بود و دو سال بزرگتر از فرهاد. آنها در زمان جوانی رابطه خیلی نزدیکی با هم داشتند و زمان زیادی را با هم میگذراندند، مثلاً ناهیدخانم تعریف میکرد خیلی شبهایی که فرهاد در کوچینی اجرا داشته میرفته آنجا، یا وقتی ناهیدخانم به لندن میرود فرهاد هم چندماهی پیش او زندگی میکند.
ناهیدخانم دیپلمات بوده و بعد از جدیشدن شغلش دیگر کمتر در ایران بوده و بعد از چند سال هم دیگر کامل از ایران مهاجرت کرده. به واسطه شغلش در کشورهای غیرمعمولی زندگی کرده و اینطور که به نظر میرسید با ایرانیها هم زیاد معاشرت نداشته. در هر حال اطلاعاتش از جامعه ایران خیلی کم بود. برایش توضیح دادم که در نسل ما خیلیها هستند که فرهاد محبوبترین خوانندهشان است و هنوز هم خیلی از بچههایی که موسیقی کار میکنند ارادت خاصی به فرهاد دارند. برایش عجیب و البته بسیار خوشایند بود.
در حین این مکالمههای تلفنی یاد آن آرزوی نوجوانی افتادم. آن موقع تازه از کار ثابت در بیبیسی فارسی بیرون آمده بودم و در نقش خبرنگار آزاد با این رسانه همکاری میکردم، درنتیجه دستم باز بود که هر پروژهای که برایم جالب است پیشنهاد بدهم. فکرم را با ناهیدخانم در میان گذاشتم و او هم گفت اختیار همه اینجور مسائل مربوط به فرهاد با پوران گلفام، همسر فرهاد، است. بعد از چند روز با معرفی ناهیدخانم به پورانخانم زنگ زدم. قبلاً از اینطرف و آنطرف شنیده بودم آدم سختی است و بهخصوص به این راحتی تن به مصاحبه نمیدهد (فکر کنم تا آن روز هیچجا درباره فرهاد دستکم مصاحبه تصویری نکرده بود). اما بر خلاف انتظارم، مکالمه روان پیش رفت و پورانخانم همانجا قبول کرد هر کمکی میتواند برای ساختن این مستند به من بکند.
به گفته خودش به سه دلیل، یکی اینکه فرهاد همیشه شنونده رادیو بیبیسی بود و این رسانه را دوست داشت (خود فرهاد هم فکر کنم دو بار با رادیو بیبیسی مصاحبه کرده بود)، دیگر اینکه در حین مکالمه صحبت از آشنای مشترکی به میان آمد که پورانخانم خیلی قبولش داشت و همان باعث شد اعتمادش به من هم بیشتر شود، و آخر اینکه گویا ناهیدخانم لطف داشته و حسابی از من پیش پورانخانم تعریف کرده بود.
خلاصه، کار شروع شد. اول چند مصاحبه پژوهشی با پورانخانم و ناهیدخانم و همزمان خواندن و دیدن هرآنچه درباره فرهاد نوشته و ساخته شده بود (که البته واقعاً کم و نادقیق بودند) و جمعکردن هر سند و آرشیو مربوط به فرهاد. مصاحبهها اغلب با وسطه و کمک پورانخانم هماهنگ شد و البته کسانی هم باید در فیلم میبودند که به دلایلی نبودند. مثلاً اسفندیار منفردزاده، که احتمالاً میدانید اصلاً رابطه خوبی با پوران گلفام ندارد، گفت اگر پورانخانم در فیلم باشد حاضر به مصاحبه نیست، مگر اینکه دوتایی کنار هم بنشینند تا او بتواند همانجا جواب حرفهای او را بدهد، که خب ممکن نبود. یا شهیار قنبری دهها تلفن و پیغام مرا بیجواب گذاشت و البته بعداً فهمیدم به دلیلی شبیه منفردزاده نمیخواسته در فیلم باشد. یا حسن شماعیزاده که با مصاحبه موافقت کرده بود و در شرایطی که من برای ضبط گفتوگو با او، شهبال شبپره و خسرو لاوی به لسآنجلس رفته بودم، شب قبل از قرارمان گفت بیمار است و نمیتواند این مصاحبه را انجام دهد.
.
Post #391
323
Forwarded from بهمن دارالشفایی
- ❤ 7