در حاشیهی روزهای بد، روزهایی که درونشون لحظاتی دراماتیک از ناامیدی، اندوه و جدال داشتن، لحظههایی وجود دارن که در مقابل گندگی حسهای به رسمیت شناخته شده، حسهایی که تو فرهنگ لغات براشون اسم وجود داره، اعتبارشون رو از دست میدن.
در پایان روز یا شب بد به خونه میای، در آهنی حیاط رو به هیاهوی خیابون میبندی و بالاخره با خودت تنها میشی و حوصله رسیدن آسانسور رو نداری -یا شایدم تحمل یکی دو دقیقه تنهایی تو فضای تنگ آینهاندودی که از سه جهت شمایل خستهتو به خودت نشون میده- بنابراین همزمان با سریدن کابین لخ لخو تو تونل دور و درازش، پلهها رو دو تا یکی میکنی تا به خودت ثابت کنی ارزششو داشت و دستکم ده ثانیه زودتر رسیدی.
بعد به اتاقت میری. اون جا که امنترین نقطهی دنیاست و همزمان غریبهترین، اگه خودی که ترکش کرده بود فرق کرده باشه با خودی که بهش برگشته.
خودی که اتاق رو ترک کرد زیبا و بشاش بود و هوس کرده بود کرمپودر به صورتش بزنه و گونههاشو تا میتونه صورتی کنه و برای جلوه کردن بیشتر برق چشمهاش مژههاشو با ریمل تیرهتر کنه و بلندتر و لباشو سرخ کنه چون به نظرش رژ لب یا باید قرمز باشه یا کلاً نباشه.
خودی که به اتاق برگشته شبیه دلقکیه که سرخی لبهاش تا بناگوشش کشیده شده و خواب کرمپودرش به هم ریخته و سیاهی ریقوی مژههاش یادآور جادوگر مهربونیه که چون طلسم جدایی نمیده، مشتری نداره.
لحظهای هست که یک سکوت شماتتبار مثل ابری نادیدنی ولی سنگین دور و برت رو احاطه کرده. با سری کرخت و مستأصل میایستی وسط اتاق و فکر میکنی باید چه کار کنی. یقهی باز پیرهن حریر لطیفت شروع کرده به تنگ شدن و فشردن گردنت و لباس زیرینت مثل طنابی که دور تا دور تنت پیچیده باشن هر لحظه سفتتر میشه، شلوارت تیغهای ریزی دراورده که وجودتو سوزن سوزن میکنه. آینه میگه آرایشت سر جاشه اما خودت حس میکنی حالا سرخی رژ لب از پشت سرت هم عبور کرده و چشمات با چشمای راکون مو نمیزنه. همه چیز بهت چسبیده. لباسهات و ذرات مواد آرایشی بهت چسبیدن، هوای گرم اتاق بهت چسبیده، پارکت بهت چسبیده، حتی پرده و چارپایه میز پیانو و آینه هم بهت چسبیدن. اینقدر سنگین شدی که انگار تا ابد محکومی به ایستادن وسط اتاق، مقابل آینه. دوست داری با همون ریخت کف اتاق بخوابی و تا سه روز بعد بیدار نشی. اما سکوت هم بهت چسبیده و اونقدر بهش گوش دادی که حالا تبدیل شده به سوت توی گوشت و دیگه نمیدونی واقعاً از اول سکوت بوده یا سوت؟
این چند ثانیه یا چند دقیقهی ساکن، شبیه لحظات قبل از انفجار بمب ساعتیه. بعضی وقتا منفجر میشی، بعضی وقتا هم نه.
اول این پا، بعدم اون یکی پا رو یه کم تکون میدی، میبینی هنوز میتونی تکون بخوری؛ یکی دو قدم تا قدم برمیداری. جرئت پیدا میکنی. سریع لباس هاتو که شاهد روز بدت بودن از تنت درمیاری و میندازیشون تو صف لباسشویی، پیراهن گشادی میپوشی که بتونی توش قائم بشی. در ادامه قوطی آرایش پاککن رو صورتت خالی میکنی تا مطمئن بشی اثری از دلتنگ و جادُوگر و راکون نمونده و بعد به پنجره پناه میبری. پنجره که گذرگاه مقدس بوده. سکوتی که بهت چسبیده بود کمکم پراکنده میشه دور و برت. میشینه رو تخت، رو کتابا، رو آینه. بهش گوش میدی. هیچی نمیگه.
از یک روز مزخرف جون به در بردی. تو بمب رو خنثی کردی. فردا رِژ لب صورتی بزن.
دکتر رو حدود ده سالی هست که دورادور میشناسم. نوشته هاشون رو همیشه از پیجشون دنبال میکنم و همیشه برام جذاب بود که آدم هم پزشک باشه و هم شاعر :))