بیستون، تنها پیکرهای استوار از سنگ و صخره نیست؛ کتیبهای زنده است که رازهای چندهزارسالهٔ زبانهای ایرانی را در طنین نام خویش نجوا میکند. نامی که از ژرفای عصر باستان تا سرودهای عاشقانهٔ امروز، گامبهگام از تالارهای قدسی نیایش خرامیده و بر بستر آواهای روان و دلانگیز زبان نشسته است.
آنگاه که شهریاران باستان بر آستانهٔ این کوه سر به فلک کشیده قدم مینهادند، آن را «بەگەستانە» (Bagastāna) میخواندند؛ سرزمینی آراسته به یاد ایزدان و «جایگاه خدایان». نامی که از دو واژهٔ baga (ایزد، خدای بخش کننده( رازق)) و stāna (آستان و جایگاه) تجلی یافته بود تا کوه، پناهگاه و تجلیگاه نیروهای آسمانی باشد.
اما زمان، این رامشگر بیهمتا، لبههای تیز و سنگین آواها را صیقل داد. با گذشت سدهها، همخوانِ استوار
/g/ نرمی پذیرفت و در آرامشِ زبان به «به غستان» (Baγastān) گرایید؛ آوایی که در یادداشتهای مورخان یونانی نیز با Bagistanon طنینانداز شد.در این گذر تاریخی و لایههای ژرفتر ریشهشناختی:
صورت «بَیستوون» (Baystūn)، تجلیگاه واژهٔ «بَی» در عصر ساسانی است؛ همان عنوانِ والا و قدسی که تداوم مستقیم «بەگ» (Baga) باستانی است و بر عظمت و هویت خدایی این جایگاه گواهی میدهد.
صورت «بهستوون» (Bahstūn) نیز پیوندی استوار با ریشهٔ «بَهـ» دارد—همان ریشهای که در مفاهیمی چون «بهدینی» و «بادینی» تجلی یافته و یادآور آیینِ بگپرستی، بهدینی و خداپرستی باستان است.
چون کاروان زمان به پیش راند، این آواها در نشیب و فراز زمان صیقل یافتند؛ تا آنکه در گویشهای اصیل غربی و در نغمههای کردی، مصوت کهنِ (ێ) «بێستوون» (Bēstūn) جاودانه ماند و در فارسی معیارِ امروز، به صورت «بیستون» (Bīstūn) بر زبانها جاری شد.
شگفت آنکه چون یاد ایزدان باستانی در غبار زمان کاستن گرفت، ذوق شاعرانه و روح افسانهپرداز ایرانیان معنایی تازه بر این کوه استوار بخشید. عامه و شعرای دلباخته، تیشهٔ فرهاد را بر سینهٔ سنگ دیدند و این نام را به «بیستون» تعبیر کردند؛ عمارت و قصری شگرف و سرافراز که بیهیچ ستونی برپا ایستاده است.
اینگونه بود که بیستون، از «آستانهٔ قدسی خدایان و خداپرستی» در دل تاریخ آغاز شد و به «قصیدهٔ شکوهمند عشق و افسانه» در سینهٔ ادبیات بدل گشت.