بعد از ماه ها نامه های ناشناس، سونو قبول کرده بود نویسنده ی اون نامه هارو ببینه. قرار دو پسر داخل یه رستوران شیک بود و برخلاف تصورش، هیسونگ ادم اروم و به طرز عجیب و غریبی شیفته ی سونو بود.
شب بهتر از چیزی که پسر کوچیک تر انتظار داشت پیش رفت، حتی وقتی هیسونگ پرسید《میتونم ببوسمت؟》سونو بعد از مکثی کوتاه قبول کرد.
اما کمی بعد، بین حرف هاشون، وقتی هیسونگ با هیجان و البته کمی حواس پرتی، از لباس خوابی که سونو هر شب میپوشید صحبت کرد، تن سونو لرزید.
+تو...از کجا میدونی من شبا چی میپوشم؟
هجوم خون به صورت هیسونگ از روی تغییر رنگ گوش هاش قابل تشخیص بود.
سوتی بدی داده بود.
-خب...میدونی وقتی شب ها از کنار خونت رد میشم
هول کرده بود و سعی میکرد رفتار هاش رو توجیه کنه.
-میدونی حقیقتش خیلی جالبه...بهم گوش کن سونو
Post #176
14

