۸۵)
... اونقدر خسته شدم از ناراحتی که یه روز پا شدم خودم رو راحت کنم. صبح زود، تاریکی بود. پا شدم، طناب رو برداشتم انداختم پشت ماشین که برم قال قضیه رو بکنم. اطراف میانه بود؛ توتستان بود بغل خونهی ما، تاریک بود. طناب رو هر بار میانداختم گیر نمیکرد. یه مرتبه انداختم گیر نکرد. دو مرتبه انداختم گیر نکرد. آخر سر خودم رفتم بالا، طناب رو گیر دادم. دیدم آقا یه چیز نرمی خورد پشت دستم؛ توت بود! چه توت شیرینی! اولی رو خوردم، دومی رو خوردم، سومی رو خوردم… یه وقت دیدم هوا داره روشن میشه!
آفتاب از بالای کوه زده بود…چه آفتابی… چه سبزهزاری… صدای بچهها بود… گفتن درخت رو تکان بده… تکان دادم… توت میخوردن… منم خوردم… آمدم خونه به زنم هم توت دادم…آقا یه توت ما رو نجات داد…
#معنا
@Del_Therapy
Post #129
1.05K

- ❤ 9