برای کسی که هرگاه نام ایران به گوشم میرسد، نخست تصویر او در ذهنم جان میگیرد؛ گویی ایرانِ من در قامت انسانی به این دنیا پا گذاشته؛ با همان مهر، همان شکوه و همان دلبستگی بیپایان به خاکی که ریشه در جانش دوانده است.
عزیز دلم، با تو میتوان ساعتها از ایران گفت؛ از تاریخ پر فرازونشیبش، از تمدن دیرینهاش و از روزگارانی که اگرچه خود زندگیاش نکردیم اما حکایتشان هنوز در گوشهای از جانمان زنده است.
میتوان با تو به دههی پنجاه سفر کرد، در خیابانهای تهران قدم زد و در برابر شکوه و عظمت ایران شاهنشاهی، غرق در شگفتی شد.
وَ اما دلنگرانیِ تو برای فرزندان ایران، مرا به یاد مادری میاندازد که رنج فرزندانش را تاب نمیآورد؛ مادری که دلش میخواهد هیچ یک از جگر گوشههایش در اندوه و بیعدالتی روزگار نگذراند و هر کدام، سهمی از آرامش و خوشبختی داشته باشند.
عزیزِجانم به تو افتخار میکنم که در کنار این همه مهر، چنین شجاعانه بر باورهایت پای میفشاری؛ که مهربانیات تو را از ایستادگی بازنمیدارد و عشقت به عدالت، در برابر نادرستیها خاموشت نمیکند.
عزیزِمن؛ تو برای من یادآور بخشی از زیباییهای همین ایرانی.
_نیآیش