پلکهام هرچند ثانیه روی هم میفته، نوشته 'با وجود این اقدامات، جریان مقاومت ادامه یافت. هرچند روز یکبار، بمبی به طرف یکی از گشتیها پرتاب میشد و به هدف میخورد و چند سرباز مجروح میشدند.' به نسیمِ امروز فکر میکنم. هربار که میپیچید لای برگهای نیمه زرد، نیمه سبزِ درختها و من رو هم نوازش میکرد. پلکهام رو به زور باز نگه میدارم، ذهنم پر از مرورِ معجزههاست، دلم پر از دلتنگی و تمنا. قلنج بند انگشتهارو میشکنم، نوشته 'بسیاری از این پدیده های آشکار یا نیمهآشکار فدائیان مسلح، طوری بود که تمام مردم میفهمیدند. مردم مطمئن بودند چیزی که بعضیها زیر لباسشان یا داخل گونی حمل میکنند، اسلحه است.' رول دارچینیِ کافه نون جدید نزدیک خونه، خوشمزه نبود. بیشتر به نظر میرسه رندم ترین خمیر ممکن رو با یک مقدار گردو و دارچین داخل فر انداختن و انتظار داشتن خوب از آب دربیاد. دلم تا بینهایت کروسان و بستنی میخواد، از اون بستنیهای بهارنارنجِ شاد، و کروسان های تپلی و گرد و قلمبهی ارديبهشت. پلکهام دوباره روی هم میفته، پنکه خُرخُر میکنه، میخوام همین الان دایناسور بغلگرفته توی رختخواب باشم. کتاب رو میبندم، توی بغلم برای چند ثانیهای نگهش میدارم، تاریِ نگاهم رو پس میزنم، نوشته 'خار و میخک - یحیی السنوار'
- فصل نهم
Post #7474
136
- ❤ 13