#روزمرگی
#شب_های_پاییز
آخرای شهریور که میشد، از روی نارنگیهای سبز میوهفروشیها و انارهای توسرخ وانتیهای کنار خیابون میشد فهمید پاییز نزدیکه.
برای من، اون سالهایی که معلم بودم، یه نشونهی آشناتر هم داشت:
نسیم خنک عصرهای آخر شهریور، توی مسیر پارکوی تا تجریش؛ وقتی برای آخرین هماهنگیهای قبل از شروع سال تحصیلی راهی مدرسه بودم و با معلمهای کامپیوتر جلسه داشتم. هنوز مدرسهها باز نشده بود، اما برای من پاییز توی همون مسیر شروع شده بود.
اما این روزها دارم به یکی از خوبیهای پاییز فکر میکنم که توی همهی این سالها کمتر حواسم بهش بوده: شبهاش.
شبهای پاییز واقعاً زیباست. شبهای تابستون برای من اینجوری میگذشت که انگار فقط فرصت داشتم شام بخورم و بعدش از خستگی بیهوش بشم!
پاییز اما قصهش یه جور دیگهست. شب که میشه، هنوز وقت هست.
میشه رفت توی بالکن، خنکی هوا رو روی پوست حس کرد و اگه ماه پیدا بود، یه دل سیر تماشاش کرد. میشه به چیزی فکر کرد که تمام روز گوشهی ذهن مونده، به کسی زنگ زد و وسط حرفها نگران ساعت نبود، چند صفحه بیشتر خوند، چند خط بیشتر نوشت. میشه آروم گریه کرد، بلند خندید، یا فقط نشست و گذاشت شب بگذره...
من امسال عجیب مشتاق پاییزم. دلم میخواد بعد از شام، بعد از تموم شدن کارها، به ساعت نگاه کنم و ببینم هنوز برای خودم وقت دارم؛ هنوز میشه چراغ بالکن رو خاموش کرد و کمی وسط شب نشست...
@crimson_diary
Post #723
159
- ❤ 16
- 😘 2
- 💯 1