من متوجه شدم که شوخی کردن هم دقیقا مثل همون ماجرای لکههای جوهر تست رورشاخ عمل میکنه.
احتمالا میدونید که طنز و شوخی لایههای مختلفی داره. شما یک شوخی لایهلایه میسازین و توی لایه درونیش، هدفتون صمیمیته یا شکستن یخ یا تلطیف فضا.
حالا کلمهها مثل اون لکه جوهر توی فضا رها میشن؛ اما مخاطبا حتی اگه نزدیکترین آدمهای دور و برتون باشن، ناخودآگاه اونها رو از فیلتر روزمرگیها، خستگیها و تجربههای زیسته خودشون عبور میدن.
اینجا دقیقاً همون جاییه که من قبلاً اشتباه میکردم!
فکر میکردم اگر نیت من خوبه، پس مشکل از طرف مقابله که شوخی رو نمیفهمه. اما واقعیت اینه که «فهمیدنِ» نیت یک شوخی، با «لذت بردن» از اون فرق داره. مخاطبِ من ممکنه کاملاً بفهمه که من قصد بدی ندارم، اما شوخی من ناخواسته دست گذاشته باشه روی نقطهای که برای اون آدم هنوز درد میکنه یا دغدغه امروزش هست.
ما هدفمون خندوندن و نزدیکتر شدنه، اما کلمات ما با شرایط روحی مخاطب ترکیب میشه، با موضوعی که روش حساسه قاطی میشه و ازش یه سناریوی تلخ یا ترسناک میسازه؛ مثلا یه قضاوت یا یک طعنه. عملا اون شخص از ما عصبانی نیست، فقط کلمات ما مثل همون لکه جوهر، توی اون لحظهی خاص، برای روانش شبیه یه هیولا جلوه کرده.
و برای من سختترین بخش ماجرا وقتهایی بوده که همون لحظه چیزی از این دلخوری نفهمیدم. آدمها در اون لحظه لبخند میزنن، اما چیزی که از اون حرف توی دلشون مونده، همون موقع به زبون نمیاد و ماهها بعد از یه جایی بیرون میزنه که شما حیرون میمونی که ماذا فاذا؟
و وقتی انسان چند بار این چرخه رو توی روابط مختلف و با آدمهای آشنا و ناآشنا تجربه میکنه، به این نتیجه میرسه که واقعا شوخی کردن، بیدفاعترین و پرریسکترین حالت ارتباط انسانیه.
اینکه به نظر میاد من و امثال من خیلی وقتها کرکره طنز و شوخی رو پایین کشیدیم و بیشتر به سکوت پناه میبریم، به خاطر این نیست که شوخی کردن رو فراموش کردیم بلکه به این دلیل ساده است که میفهمیم «سکوت»، انتخاب امنتر و سوءتفاهم بسیار کمهزینهتریه!
@crimson_diary