پاتریسیا دلگادو | 𝘱𝘢𝘵𝘳𝘪𝘤𝘪𝘢 𝘥𝘦𝘭𝘨𝘢𝘥𝘰
𝐩𝐞𝐫𝐬𝐨𝐧𝐚𝐥 𝐢𝐧𝐟𝐨𝐫𝐦𝐚𝐭𝐢𝐨𝐧:
29 ساله | موهایی به رنگ یخی کریستالی فر شده، بلند به همراه چتری پروانه ای | متولد بارسلونا واقع در مادرید | دکترای علوم سیاسی
𝐬𝐢𝐝𝐞 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲:
پیش از شیوع بیماری در دانشگاه پمپئو فابرا بعنوان استادیار مشغول به فعالیت بود، پاتریسیا با استاد خود وارد رابطه ی عاشقانه شد اما بدلیل فوت شخص در سانحه آتش سوزی این رابطه ناکام ماند. هم دانشگاهی های سابقش او را تا حدی منزوی و همزمان اجتماعی، عصبی، مهربان، تا حدی خجالتی و با روحیه ای فلسفی توصیف میکردند.
𝐚𝐟𝐭𝐞𝐫 𝐜𝐚𝐧𝐧𝐢𝐛𝐚𝐥𝐢𝐬𝐦 𝐰𝐚𝐬 𝐥𝐞𝐠𝐚𝐥𝐢𝐳𝐞𝐝:
در ابتدای شیوع بیماری و سپس قانونی شدن مصرف گوشت انسان با نام انحصاری گوشت مخصوص، او در شبکه های مجازی بشدت این اقدام را محکوم کرد و برای تغییر افکار عمومی تلاش میکرد، اما به مرور پس از گذشت سال اول از این بحران، تمامی فعالان در آن عرصه در سکوتی خاموش از همکاری با او کناره گیری کردند. طی این یک سال، او بخاطر رها شدن توسط همکارانش و تنها ماندن در برابر انظار عمومی تحت فشار شدید از سوی دولت و همراهان سابق دچار مشکلاتی از جمله اختلال دو قطبی شد. او در دانشکده در گروهی مقاومت محور در برابر این اقدامات خون خوارانه به عضویت درامد، سپس به عنوان مامور مخفی وارد ارکان دولت شد، کار او ثبت اطلاعات نمایندگان دست داشته در این قانون و ارسال آنها برای دیگر اعضای گروه بود و او سه سال به انجام این کار ادامه داد تا اینکه...
𝐰𝐚𝐲 𝐨𝐟 𝐝𝐞𝐚𝐭𝐡:
در آخرین ماموریت او، مبنی بر ارسال گزارشی از اطلاعات وزیر کشاورزی که مخفیانه به پرورش هِد ها میپرداخت، توسط شریک خود لو رفت و طی یک درگیری مسلحانه سه نفر از اعضای هیئت مدیره و وزیر کشاورزی را به قتل رسانده و سپس با جراحات فراوان موفق به فرار شد. دو هفته بعد جسد او را در قایقی نزدیک به ساحل بارسلونا یافتند. پس از بررسی جسد نامه ای در کیف او پیدا شد و ضمیمه ی پرونده ی او شد.
𝐚 𝐭𝐞𝐱𝐭 𝐟𝐫𝐨𝐦 𝐚 𝐥𝐞𝐭𝐭𝐞𝐫 𝐥𝐞𝐟𝐭:
قرار نبود اینجوری بشه، هیچوقت قرار نبود اینجوری بشه، هیچ چیز قرار نبود اینجوری بشه، ولی شد.
تا قبل از این، توی آینه با افتخار به رد خون روی دست هام خیره میشدم، اما حالا؟ در انعکاس آب فقط میتونم نفرتم از خودم رو ببینم.
من هرگز قهرمان نبودم، حتی ضد قهرمان یا شرور این داستان هم نبودم، من فقط خطی بودم بین بی شمار خط دیگه روی تخته ی سیاه، مثل همه اونها با یک علامت دست پاک شدم.
انسانیت چیزی جز جوک برتر این چند سال نبود، همیشه فکر میکردم در نهایت میتونم حقیقت زندگی رو توی سیاست، فلسفه، کتاب ها، اشعار، کلمات و جملات پیدا کنم. حالا که میتونم مخلوط شدن قطرات اشکم با خونم رو به وضوح ببینم، فکرکنم بلاخره فهمیدم.
همه چیز دروغ بوده، هست، و خواهد بود؛ حقیقت زندگی اینه
نه من و نه هیچکس دیگه ای نمیتونه اینو تغییر بده، یا بهتره بگم نمیذارن تغییر بده