من چطوری یه تایمی هرروز پنج صبح بیدار میشدم و میرفتم توی بالکن به پرندهها نگاه میکردم؟ چه بچهی دراماتیکی بودم. کی پنج صبح بیدار میشه که فقط به صدای پرندهها گوش کنه و طلوع خورشیدو تماشا کنه؟ الانم دلم میخواد انجام بدم ولی خواب نمیذاره.
Someone, Somewhereبابای دوستمو دیدم بعد هنوز سلام نداده بودیم بهم گفت ما توی کافهکتابی که تازه افتتاح کردیم کلی کتاب روانشناسی داریم. دو قفسهی بزرگ. تازه بقیهشم کتاب ادبیاته. منم عین استیکر تیتاب شدم و گفتم کی میتونم مزاحمتون بشم؟ نمیشه فردا بیام؟
الان که بهش فکر میکنم یعنی دوستم به باباش درمورد من چی گفته که تا منو دید گفت ما کلی کتاب داریم بیا کافهمون.
بابای دوستمو دیدم بعد هنوز سلام نداده بودیم بهم گفت ما توی کافهکتابی که تازه افتتاح کردیم کلی کتاب روانشناسی داریم. دو قفسهی بزرگ. تازه بقیهشم کتاب ادبیاته. منم عین استیکر تیتاب شدم و گفتم کی میتونم مزاحمتون بشم؟ نمیشه فردا بیام؟
برعکس چیزی که بقیه میگن بنظرم همچین چیزی درست نیست و هاوس اتفاقا آدمیه که احساسات زیادی رو تجربه میکنه ولی نمیتونه مستقیم و بدون دفاع بهشون نگاه کنه.
آدم بااحساساتی بودن و طفرهرفتن از احساسات دو تا چیز متفاوتن. بنظرم هاوس آدم احساساتیایه که شیوهی نگاه کردن به احساساتش براساس طفرهرفتن ازشونه برای همین هیچوقت مستقیم درموردشون حرف نمیزنه و هی دوست داره از استعاره و تشبیه توی مسائل انسانی استفاده کنه.