Post #829
30
Someone, Somewhere مَلَکی سر به ندامت برخاست که چرا آتش توایم و خاکت؟ که چرا زلف گرهزدهایم بر راهت؟ که چرا پر پروانهی ما شکسته در نگاهت؟ و چرا روی تو نشسته سمت هرشمع و پناهت؟ ملکان یکصدا سر به ندامت بردند که چرا آتش و خاک؟ که چرا روی تو راه؟ چرا درد به ما؟ درمان ز تو؟ چرا…
بار هزارمه که ادیتش میکنم و هربار میگم دیگه بسه یه چیز جدید برای ادیت کردن پیدا میکنم...