مَلَکی سر به ندامت برخاست
که چرا آتش توایم و خاکت؟
که چرا زلف گرهزدهایم بر راهت؟
که چرا پر پروانهی ما شکسته در نگاهت؟
و چرا روی تو نشسته سمت هرشمع و پناهت؟
ملکان یکصدا سر به ندامت بردند
که چرا آتش و خاک؟
که چرا روی تو راه؟
چرا درد به ما؟ درمان ز تو؟
چرا زخم به ما؟ مرهم ز تو؟
همگان این ندامت بشنید
روی آینهای شکسته از خود بنشست
و خندید
پس سکوتی برخاست
دل آشفتهی خود را برداشت
به پسی رفت و غمی را بگذاشت
تکهی آینه از غم بگداخت
و ملک، یک صدا، بنواخت:
«که همه درد عدم از سر تنهایی بود؟
این همه بالشکسته
این همه زخم نبسته
از سر قلبِ گسسته
از سر تنهایی بود؟
تو که در خویش شکستی
در همان تکهشکسته، رخ معشوق بدیدی
پس چرا شکسته پر پروانهی پاک؟
و چرا پاک را کردی آلوده به خاک؟
ملک سر به خودش برد و دمی؛
دگر هیچ نپرسید
و به ساز شمع پروانهکشش
دگر هیچ نرقصید
#P
Post #826
31
- ❤ 3