جنینی در زهدان
پنهان و عریان
معلق و غرق،
در افقی بیشَفَق
میتواند بُکُشد
تا بِکِشَد نقشی را
نقشی از شعر و شعف
نبضی از سِحرِ وجود
رودی از مهری پررسوخ
میکِشَد دیوارهها
میبُرَد دیوانهوار
میدرد زهدانِ آن
که شده زندان، به جان
بیرون از زهدان
حیران، عریان
شد عیان بر دیدگان
و فریادی که برخاست
پس از سکوتی پرسکون
و کرد خالقش را مفتون
اما صاحب این فریاد
نیافت خود را آزاد
و نفهمید آن مرز نامرئی را
مرز میان عشق و
تملکی محصور را
خونها میریزند
این رنگهاست، که خون میریزند
و این سنگهاست، که میخیزند
و این دستهاست، که تنها میمیرند
و این انسانیست
که خود را
میکند پنهان
میان رنگها
و این رنگهاست
که خون میریزند
میان تولد، میان مرگ
میان جنون، میان دعایی که پر شده
از ذکری بیسجود
Post #1924
21
Forwarded from Poems From A Non-Poet
- ❤ 4