سقف آرمیدنِ یک دریا شکست
و نوری در فانوسی گسست
فانوسی که تنها در برج خود سرمست
به دنبال کسی بود که هرشب در رَست
شمعی را درونش شعلهور و پرتَب کند
پس نگهبانی اینجا در قصهی ما نشست
قصهی نورِ میان رودِ تاریکی، که هرشب بِرَست
و هرمسافر به دنیای پررویای این قصه پیوست
هرمسافر میان تاریکی
روی این موجموجِ پر ز غمناکی
بی هیچخورشیدِ جاویدی
که آن را میجستند در بعید
شبی از شبهای بیخورشید
هالهای از نور دیدند در تاریکی مدید
که در آسمانها میشکفت
و با این نور، تاریکی قلبشان را نمیآشفت
قلب تو میان دستان من
و دستان تو میان داستان من
داستانی که در اعجازی از رازِ شب
درِ کلبهیِ این نگهبان را بزد
نگهبانی که در نور فانوس،
از روحِ خود در تکههای رویا میدمید
رویایی که در دریا میدوید
و نهایت روزی به خانهای میرسید
نگهبانِ فانوس روی ردِ رویا نشست
رویای شب مست خندید
و در تمام راههای دنیا، رفت و رفت
و بیدار کرد هر رهرویی را که خفت
و از دریچهی چشم نگهبان بگفت:
چه کسی رویای نگهبانِ فانوس را
در قلبم نوشت؟
چه کسی آوازِ سازِ مأنوس هرشب را
بر گوشم نوشت؟
چه کسی من را برنوشت؟...
Post #1815
13
Forwarded from Poems From A Non-Poet