در سطری از شعر گمگشتی
گمان بردی که خود را دیدی
پس آینه را شکستی و برگشتی
شعر را بند به بند گشتی
هیچ وزنی نیافتی و سرگشتی
شعرت چون خودت، گمانت بود،
سرودت چون وجودت، غمی پرجنایت بود
پس خود را بارها کشتی و از خود گذشتی
سایهات توهمی بیش نبود
چون که سایه پشت نوری از تو خواهد بود
و هیچنوری در پسِ هیچ سایهای از تو نخواهد بود
این پوست، این جسم نامجسمت، خواهد مرد
و هیچکس گرفتار گمانی از سایهات نخواهد بود
Post #1790
16
Forwarded from Poems From A Non-Poet
- ❤ 3