صدای چنگی که دلت را ربوده
و فنای رنگی که بر لبت نشسته بود
و آوازی که در راهِ گوشت شکسته بود
و منی که منتظر، نظر به طرحِ نقشِ تو دارم
تویی که در کاشی شکستهی برکهی ماهی
و منی که در چشمان ماهیِ راهیِ ساحلی
که پناهی داده به ماهیان
که راهیانی حیران و عریانند
تو در تکتک ترکهای این کاشی
که شکسته در برکهای پر از نقاشی
بهدنبال رنگِ لبت میگردی
و با صدای چنگِ پر غمت میرقصی
و من نظر به رقصِ پر از نقصِ تو دارم
تو بازماندهای از خدایی خمار و خندانی
که ماهی برکهی نقاشی را
درون ورطهی فانی این دنیا
بهدنبال چیزی به اسم رویا فرستاده
Post #1744
58
Forwarded from Poems From A Non-Poet