شعردزدی که شعری از من ربود
در قعر روشنی و دود
سایهای از روشنیاش
در ردپایِ تاریکیام گذاشت
رفت و با سایهای کبود
شعری از من در خلوتش سرود
قطعهسازی در قلعهای از غبار
از ملودی قدمهای سایهات
و وزن کلمات من به وزن نبض تو
سمفونیای ساخت و آن را نواخت
و در تار و پود من گداخت
و حقیقتیابی روی دستهای من
و در عمق پردهی اشکِ چشمِ من
و روی پوششِ ترکهای قلب من
ردپای خلقتِ من بدید
و عاقبت، -در ابتدای من-
نهایتم بدید
ساقطی در پس بینهایت سقوط
عبور را در پس افول خود بدید
و من در پس بینهایت عبور،
در ردِ اولِ سقوط
بهدنبال شعردزدِ شعرِ خود
کامی از شهرِ دود میگیرم
و در ظهری از سرود میخوابم
او بهدنبال فرار
و من پرقرار و بیسوار
بهدنبال سمفونیای از شعر خود
مینوازم و مرهمِ روی زخم را
برای نواختن باز میکنم
Post #1719
101
Forwarded from Poems From A Non-Poet
- ☃ 1