اینکه چقدر توی خوندن داستانها خوبن.
چقدر میتونن داستانهای دیگران رو بیطرفانه ببینن و بدون قضاوت داستان رو از دور نگاه کنن و هروقت هم که لازم شد خودشون رو توی شخصیتهای داستان غرق کنن و تجربههای خودشون رو وسط بیارن تا بهتر درکشون کنن یا گاهی حتی تجربهها، علایق و تنفرات خودشون رو دور بریزن تا بتونن داستان بقیه رو بهتر ببینن.
شاید این حرفها باعث بشن فکر کنید همهی داستانها یه فرمول خاص برای خوندن دارن اما نه، هیچ فرمولی نیست.
هرداستانی وقتی توی دست کسی میره روش خوندن خاص خودش رو داره.
داستانها مثل خمیرگِلیای هستن که توی دست هرکسی شکل متفاوتی به خودشون میگیرن و تو هیچوقت نمیدونی این داستان جدید قراره تو رو به کجا ببره یا از کجا دور کنه. داستانها از دید هرشخصی با دنیای خودش لمس میشه.
برای همینه که-
گاهی باید خودت رو دور بندازی تا بتونی درک کنی.
گاهی فقط باید مثل شخص سومی بدون میل به تغییر حقیقت، داستان رو بپذیری و باهاش کنار بیای. چون حتی اگه تخیلی باشن از دنیای حقیقی شخصی نشأت گرفتن و حقیقت چیزیه که فقط باید پذیرفته بشه. مثل تمام اتفاقات معمول دنیا که از دست ما خارجن...
گاهی هم فقط باید بخونی و لذت ببری، بدون تلاش برای پیدا کردن جزئیات بیهودهای که لذت کل ماجرا رو ازت میگیرن.
گاهی هم باید توی عمیقتر بخش ذهنت که ازش فراری هستی فرو بری تا چیزی رو لمس کنی.
-و کلی از این «گاهیها» که بعد از فهمیدنشون تبدیل به داستاندوست باتجربهتری میشیم.-