روز هفتم
رفتم ناخنامو درست کنم و این بین کلی با ناخنکارم حرف زدم. عجیبه که آدم کمحرفی مثل منو اینقدر راحت به حرفزدن میاره. بعدش رفتم پیادهروی تا کافهی موردعلاقهم. هرجا که یه برگ خشک میدیدم پام رو میبردم روش. هرچند ثانیه به اطرافم و به آسمون نگاه میکردم. باد ملایمی هم این وسط گاهی میومد. یه جای مسیرم یه خانم چادری اومد طرفم، منم فکر کردم میخواد پارهم کنه ولی فقط آدرس آرایشگاه میخواست. به مسیرم ادامه دادم بالاخره به کافه رسیدم. خوشحال میخواستم برم داخل که دیدم یه برچسب قرمز روی در کافهست و زده این مکان پلمپ شده است. درنتیجه ناراحت رفتم کافهی موردعلاقهی دیگهم که نزدیک اونجاست.