در صبح نخست نوری از خورشید شکست
و من دیوانه را در پی خود از خود رَست
در پی نور شدم باز همان مستی که هست
در پی نور شدم باز همان نیستی که هست
اما ناگهی دیده بردم سوی زادگاه ماه بارگاه
دیدم که نیست جایگاهش درون راه نگاه
نور هنوز روی خود هیچ نشان نداده است
پس تمام صبح من شب شد و نور عیان نشد به من
آستین افشاندم و خیالش را ز آغوشم به در بردم دستی افشاندم و آرزویش را ز سینهام به در بردم
چندی بعد نور در چشمم مهیا و پیدا شد
اما دل من همچنان در صبح نخست رسوا شد
Post #1011
21
Forwarded from Poems From A Non-Poet
- ❤ 3