چرا خوندنش رو دوست داشتم؟
-من واقعا شخصیتپردازی انسانی داستایوفسکی رو دوست دارم. شخصیتها با چیزهای بزرگ درگیر نیستن، بلکه درحال جنگیدن با چیزهای کوچکی هستن که درنهایت از ما یک انسان رو میسازن.
-این داستان نشون داد که یک فاجعه چطور شکل میگیره. نه یهویی، نه اتفاقی، نه از سر شانس خالی؛ بلکه مجموعهای از اتفاقات و لحظههای کوچیک هستن که درستش میکنن.
-این کتاب پر از غروری مخرب، تلاش برای دوستداشتهشدن، و توی تنهاییای عمیق فرو رفتن بود.
-این کتاب فقط یک ازدواج شکستخورده نبود. فقط یک داستان غمانگیز نبود. بلکه نشون میداد انسانها چطور خودشون و دیگران رو به نقاطی میرسونن که هیچوقت نمیخواستن اونجا باشن.
-این کتاب به معنی کلمه، نشون میده که یعنی چی که «دیگه دیر شده».
کجاها حوصلهم رو سر برد؟
-هیچجا
نقاط ضعفش چی بود؟
-دوست داشتم زاویهی دید شخصیت زنِ قصه رو کمی مستقیمتر بفهمیم اما خب، این سبک روایت داستایوفسکیه.
-کتاب بنظرم حجم مناسبی داشت و نه زیادهگویی کرد نه کمگویی.
به چه افرادی پیشنهادش میکنم؟
-این کتاب رو به کسایی پیشنهاد میکنم که به تناقضهای درونی و پیچیدگی روابط عاطفی علاقه دارن. اما به کسایی که به داستانهای کلاسیک علاقهای ندارن و از روایتهای سادهی اول شخص خوششون نمیاد «که پر از آشفتگیهای ذهن راویه» پیشنهادش نمیکنم.
در کل پیشنهادش میکنم؟
-آره به خصوص اگه وقت کمی دارید و دوست دارید یه چیز کوتاه بخونید.
Our Little Astroid