نمیدونم واقعا دیوونه شدم یا بیشتر خواستم تلقین کنم که دیوونم. من اینطوریَم دیگه، پزِ دیوونگی رو میدم.
همه میگن زیادی به چیزایِ غمگین علاقه نشون میدی. شاید ازین باور نشات میگیره که
من معتقدم چیزا با غَم معنی پیدا میکنن.
عشق با غَم معنی پیدا میکنه. ترس با غَم معنی پیدا میکنه. مرگ با غَم معنی پیدا میکنه. بدنیا اومدن با غَم معنی پیدا میکنه. رفتن و اومدن و موندن با غَم معنی پیدا میکنن. حتی لبخند و شادی عم با غَمه که بهشون معنا بخشیده میشه. گاهی فک میکنم دیگه زیادی با رَفتن و رَها شدن و رَها کردن و نَبودن و نَموندن و خلاصه همه هم خونواده هایِ "نیستی" ارتباط گرفتم و وارد زندگیم کردمِشون. فک میکنم واسه همینه عاشق "لالالند" عم ، چون اونجا هم اِما و سِب مجبور به ترکِ همدیگه میشن و با اون عشقِ پرشور نهایتا به همدیگه نمیرسن. یا "شبهایِ روشن" فرزاد موتمن منو عمیقا درگیر خودش میکنه، چون با اینکه یه عشقِ عجیبِ اتفاقیِ کوتاه بینشون درمیگیره و بهمدیگه هم نمیرسن، ولی مردِ داستان هیج ابرازِ پشیمونی نمیکنه و اون حسی که فقط چند روز تجربش کرده، انقد براش عمیق و عزیز بوده که تا اخرِ عمر پیش خودش نگهش میداره و ازش مواظبت میکنه. شاید واسه همینه عاشقِ ادمایِ پیچیده غیر قابل دسترسی میشم که خوب بلدن منتظرم بزارن و بیشتر از اینکه از حقیقتشون باخبر باشم و عاشقِ خودشون باشم، عاشقِ تصوری ازشون میشم که خودم توو ذهنم و قلبم ساختم و بهش پر و بال دادم؛ غافل ازینکه شاید اون تصوره خیلی دورتر از چیزی باشه که اون ادما واقعا هستن. حقا که ابیگول چقد بجا و عزیز میگه: "
مرد را زن شاعر میکند و زن را دَرد". من، بدون داشتنِ تصورِ کامل و درستی از واقعیتِ یه مرد، حسِ شاعرونگیم قُل کرده و نوشتنم میاد. چون چیزی که من حس میکنم فراتر از رها شدن توسط یه مَرده؛ من دَرد رو توو نرسیدن، توو نَتونستن، توو انتظار داشتنِ بیش از حدِ توانم توسط آدما ازم، توو داشتنِ آرزوهای محالی که حتی مطمئن نیستم درست بتونم توو تصورم راهشون بدم، من دَرد رو توو لحظه لحظه زندگیِ عجیب ساده، ولی عمیقا پر رنجِ خودم با همه همه وجودم حس میکنم.
دَرد، با من زاییده شده و حتی شاید چند لَحظه زودتر و بیشتر از خودم همراهیم کرده و میکنه و حتی لحظه ای منو تنها نَذاشته. دَرده که منو به نوشتن وادار میکنه، دَرده که منو به شکستن و نشستن و دوباره بلند شدن و ادامه دادن ترغیب میکنه و همون چیزیه که باعث میشه حس کنم شاید زندگیِ به شدت کسل کننده من هم معنی داشته باشه. درد که همیشه هست ولی انگار مغزِ من به "درد ساختن" خو گرفته. انگار دَردایی که دارم برام کمن و بیشتر و بیشتر به دَرد نیاز دارم و ناچارا واسه خودم دَرد میسازم. واسه همینه که میگم حس میکنم دیوونه عم. آرزوم اینه دَردام بامعنی باشن. من بی دَردی نمیخوام. من بی رَنجی نمیخوام.
من دَردی رو میخوام که ارزش داشته باشه کشیدنش. من واسه زندگیِ خودم و زندگیِ همه اونایی که معنیِ دَرد رو میفهمن، دَردی رو آرزو میکنم که ارزشِ کشیدن داشته باشه.
نمیدونم واقعا دیوونه شدم یا بیشتر خواستم تلقین کنم که دیوونه عم. من اینطوریَم دیگه، پزِ دیوونگی رو میدم.
- کدعین