ادما یه گلدِن تایم دارن، به اسم گلدِن تایمِ موندگاری؛
ینی هرکدومشون تا یجایی بلدن بمونن، از یجایی به بعدشو دیگه بَلد نیستن. ینی اصن توو مغزشون تعریف نشده. انگار با خودشون میگن "حالا پیش بریم ببینیم چی میشه"، بعد که میرسه به اون تهِ ظرفیتِ موندگاریشون، میبینن به باقیش اصن فکر نکردن. بعد جایِ اینکه از طرفِ مقابل هم بپرسن که نظرش راجب ادامه دادنِ این ارتباطه چیه، یه طرفه تصمیم میگیرن و با یه "لیاقتت از من بیشتره" و "نمیخوام اذیتت کنم" و "صلاحِت توو دور شدن از منه" یه خطِ بطلانِ کلفت و چفت و بَست دار میکشن دورِت و یه نفسِ راحت میکشن و خودشونو خلاص میکنن و خلاصه نهایتا هرکه رَوَد خانه خود. کاش فقط یبار از خودشون بپرسن "تهش که چی؟" فرض کن دلِ صد نفر رو بدست اوردی و وسطِ راه دورشون خط کشیدی، بلخره که ادمیزاد میخواد با یکی زندگی شو ادامه بده. یبارم که شده موندن رو انتخاب کنین و براش تلاش کنین و ازون ذهنیتِ "بِلخره اینم باید بره" بکشین بیرون. بقولِ یارو گفتنی "بمون، شاید بیشتر حال داد". زندگی کوتاهتر از اونه که بخاطرِ اهمال کاری یا این فکر که "یکی بهترش هست" یا "حالا وقت دارم" یا بهونه جور کردن و یه طرفه به قاضی رفتن، فرصتا و ادمارو با خیالِ راحت و بدون اینکه ککِت بگزه از دستشون بدیم.
ایندفه که خواستی دلی رو نادیده بگیری و بهونه جور کنی واسه ندید گرفتنش، از خودت بپرس "تهش که چی؟" سرنوشتت نهایتا به خواست و دستِ خودت تغییر میکنه. ادما هم اسباب بازیِ دستِ تو نیستن که هروفت خواستی بازیشون بدی و از چشمت که افتادن و نیازشون نداشتی بزاریشون کنار. زندگی کوتاهتَر از اونیه که همه آدمایِ زندگیتو دَستی دَستی از دستشون بدی.
- کدعین