دیگر به هیچ کدامتان امیدی نیست؛ بار و بَندیلتان را جمع کنید و بروید. خاطره هایتان یادتان نرود. من دیگر جایی برای نگه داشتَنشان ندارم. لبریزم از یادها و لحظه هایِ کهنه. فقط اگر رفتید، دیگر بازنگردید؛ چرا که من به تنهاییِ خویش خو گرفته ام.
مامانبزرگم یه دعایِ خیلی قشنگ داشت، میگفت: " سُوَر سُودیگیَه گِدَی"؛ ینی الهی قسمتِ کسی که دلخواهِ هم دیگه این بشی. دعاش انقد قشنگه، که همین یه جمله ازش کافیه تا وقتی یادش میکنم دلم خیلی براش تنگ بشه.