چنلِ کُدی :»نشسته بودم و زل زده بودم به دستاش؛ اون انگشتایِ ظریف و کشیدش، زیر نور ملایمی که خورشید، مصرانه از پشت پرده پنجره به دستاش میتابوند، عجیب میدرخشیدن. بلخره طاقتش تموم شد و پرسید: چیو داری نگا میکنی این همه وقت؟ به خودم اومدم و لبخند زدم و نگاهمو از رو دستاش…
چنلِ کُدی :»نشسته بودم و زل زده بودم به دستاش؛ اون انگشتایِ ظریف و کشیدش، زیر نور ملایمی که خورشید، مصرانه از پشت پرده پنجره به دستاش میتابوند، عجیب میدرخشیدن. بلخره طاقتش تموم شد و پرسید: چیو داری نگا میکنی این همه وقت؟ به خودم اومدم و لبخند زدم و نگاهمو از رو دستاش…
حس میکنم به این نوشتَم کم توجهی شد. توجه میدین بهش بووسی بووسیا 💘؟
پتانسیلِ هر ادمی تا یه حدیه. از هرکسی تا یه حدی میشه انتظار داشت. باید ظرفِ روانیش پُر نشه. اگه بشه سَخت میشه جا وا کرد واسه تجربه حسایِ قشنگ. مثِ من، که ظرفیتِ روانی عشق جویی و عشق بینی و عشق ورزیم در حدِ تموم شُدنه.