Post #2207
153
چنلِ کُدی :» نشسته بودم و زل زده بودم به دستاش؛ اون انگشتایِ ظریف و کشیدش، زیر نور ملایمی که خورشید، مصرانه از پشت پرده پنجره به دستاش میتابوند، عجیب میدرخشیدن. بلخره طاقتش تموم شد و پرسید: چیو داری نگا میکنی این همه وقت؟ به خودم اومدم و لبخند زدم و نگاهمو از رو دستاش…