من نمیگم شغل نیست، شغلی که حالم باهاش خوب باشه رو سرمایه و (البته روشو) ندارم و شغلی که بهم سرمایه میده رو نمیپسندم. واسه اینه که بیکارم. وگرنه که خانه داری خیلیم شغل پر مشغله و سخت و بدونِ حقوقیه.
یه حسِ بدی دارم؛ حس میکنم واسه همه چیز دیر شده. واسه انجام دادنِ کارای مورد عَلاقم، واسه رفتن به جاهایی که دوس دارم برم و نرفتم، واسه عاشق شدن، واسه معشوقه بودن، واسه تجربه های دو نفره، واسه رفیق واقعی بودن، واسه رفیق واقعی داشتن، واسه هدفگذاری و شروع یه مسیر جدید ... یه حسِ اصاب خورد کنِ زشتیه ولی خیلی وقته عمیقا درگیرشم. احساس میکنم وقتی که باید زندگی میکردم خواب بودم و حالا بیدار شدم دیدم همه قدِ پنچاه سال ازم جلوترن و من هرچقدم بدوعَم از همه چیز عقب میمونم.