انگار قدیما ارامش داشتیم و اسایش نه، حالا اسایش داریم ولی ارامش نه و الان میفهمیم ارزشِ ارامش رو ...
Post #2838
89
حس میکنم دیگه هیچ چی رنگ و بو نداره، خوشحال نیستیم، نمیتونیم باشیم، ساده زیست نیستیم، خوشیایِ کوچیک رو نمیبینیم، زوم کردیم رو نداشته هامون. انگار خوشیِ واقعی جامونده توو اون دورانی که چند تا چایی توو استکانِ کمرباریک میریختیم و حرفمون گل مینداخت، بویِ شیرینیِ تازه خونه رو برمیداشت، هفت سنگ و لی لی و فوتبال بازی میکردیم، لحظه شماری میکردیم واسه شروعِ بابا لنگ دراز، خلاصه خوشیامون کوچیک بودن، دنیامون کوچیک بود، اگاهیمون کم بود ولی همشون "واقعی" بودن. اون واقعی بودنه باعث میشد اینهمه به دل بشینن و نجات دَهنده باشن. از وقتی خوشیامون و خنده هامون تصنعی شد، دیگه زندگی نکردیم؛ دیگه چایی مزه نمیده، دیگه هفت سنگ بازی نمیکنیم، دیگه ذوقِ دیدنِ بابا لنگ دراز وجودمونو پرِ شادیِ واقعی نمیکنه. واسه خوشی دنبال بهونه های بزرگ بزرگ میگردیم و اخرشم هیچ چیزی قادر نیست واقعا مارو سرِ ذوق بیاره.