TGViewer
Channel Public Channel
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

@chapeshloo_1

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹
اینستاگرام👇
https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
Subscribers
1.53K
Photos
5.7K
Videos
12.4K
Links
7.5K

Showing posts older than #26795 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #26794 682
قوچان
  • ❤ 2
Post #26793 704
ترافیک کیلوکتری ورودی مشهد
Post #26791 803
رفیق  شش دانگ
رفیق مثل ملک شیش دانگ نباشه نمیشه بهش گفت رفیق 👌
❤️
👇
@chapeshloo_1
  • ❤ 8
Post #26789 720
❤زادگاه من چاپشلو❤ صدا و خوانندگی مرحوم سجاد اصغر زاده فیاض روحش شاد 😔 @chapeshloo_1
مجلس ترحیم جوان ناکام مرحوم سجاد فیاض شنبه ۱۴شهریور ۴۰۵
قوچان
باغ صفا خیابان حافظ ۲۸
روز جمعه خدا همه رفتگان را بیامرزه🙏🥀
  • 😢 7
Post #26787 587

Forwarded from ❤زادگاه من چاپشلو❤ (عموحیدر)

#چاپشلو

جوشاندن #شیره_انگور
0 تا 100
بسیار پر زحمت بیش از ۲۴ساعت همه را درگیر خودش می‌کنه وقتی هم شیره آماده میشه دیگه زحمات فراموش میشه😊
تشکر از این عزیزان که این شیرینی را برسر سفره ما می‌آورند
لحظاتتون همیشه شیرین🌺👍🌺
👇
https://t.me/chapeshloo_1
  • ❤ 7
  • 👏 2
Post #26785 658
🌹🌹🌹🌹                                              دوپهلوون بزرگ ایران زمین به معنای واقعی و دو رقیب روی گود پهلوانی و دو دوست واقعی در بیرون گود بطوریکه وقتی جهان پهلوان برای مراسمی به مشهد دعوت شد موقع شام با وجود اینکه تمام سران ورزشی و سیاسی و نظامی در تالار بودن اما سالن رو ترک میکنه و  فردا ازش میپرسن موقع شام کجا رفتی و در جواب گفت ترجیح دادم آبگوشت خونه وفادار رو بخورم بهتر از چلوکباب تالار گفت اگه احمد وفادار بفهمه اومدم مشهد و شام نرفتم پیشش هم خودش هم خانمش ناراحت میشن و این رسم رفاقت نیست .این روزها واژه مقدس  پهلوانی رو برای هرکسی تو خیابون بکار میبرن اما پهلوانی به هیکل گنده و خالکوبی و لات بازی نیست و وقتی این واژه رو به زبون میاری یاد تختی ، وفادار ،سخدری،شورورزی ،و....میوفتی پس خرج هرکسی نکنید.

🌹قاب خاطرات کشتی ایران 🌷🌷


https://t.me/chapeshloo_1
  • ❤ 5
Post #26783 621
❤زادگاه من چاپشلو❤ 💳 شماره کارت جهت کمک بنام فاطمه صادقیان (مادرمحمد) 6037 6981 1836 1851 IR42-0190-0000-0022-1172-3350-02
  • ❤ 4
Post #26782 621
💳 شماره کارت جهت کمک بنام فاطمه صادقیان (مادرمحمد)
6037 6981 1836 1851
IR42-0190-0000-0022-1172-3350-02
  • ❤ 5
Post #26781 884
این کلیپ را ببینید
💳 شماره کارت جهت کمک بنام فاطمه صادقیان (مادرمحمد)
6037 6981 1836 1851
IR42-0190-0000-0022-1172-3350-02

@chapeshloo_1
  • ❤ 6
  • 👏 1
Post #26780 780
❤زادگاه من چاپشلو❤ درخواست کمک برای آزادی یک جوان درگزی محمد، جوانی درگزی، در پی یک درگیری ناخواسته مرتکب قتل یک تبعه افغانستان شده و اکنون در زندان قزل حصار به سر می‌برد. اولیای دم برای اعلام رضایت، مبلغ ۷ میلیارد تومان درخواست کرده‌اند. خانواده این جوان توان تأمین این مبلغ…
مبلع 18/500000تومان
از طرف کمپین خیرین درگزیهای خونگرم باصفا
توسط اقای محمد رضا بقالچی به شماره کارت مادر محمد خانم فاطمه صادقیان واریز شد

💳 شماره کارت جهت کمک بنام فاطمه صادقیان (مادرمحمد)
6037 6981 1836 1851
IR42-0190-0000-0022-1172-3350-02

@chapeshloo_1


شماره کارت ۵۸۵۹۸۳۱۱۴۲۷۹۲۵۲۱ بانک تجارت محمدرضابقالچی

صندوق دار ،گروه‌ کمپین درگزیهای خونگرم باصفا
  • ❤ 7
  • 👏 2
Post #26779 708
پنل خورشیدی
که وقتی شب میشه خودش روشن
میشه در چند طرح بصورت شخصی هرکس خواست روی آرامگاه اموات خودش نصب میکنه

اضافه میکنم یک قبر برای دفن اموات 25میلیون تومان هستش

خدا همه اسیران خاک را بیامرزه رحمت کنه🥀🙏
https://t.me/chapeshloo_1
  • 😢 4
Post #26778 688
بلافاصله مثل تیر از کمان در رفته وارد کوچه شد و تا چشمش به زهرا خانم  خورد. مثل برق وباد به او حمله ور شد. چادرش را از سرش کشید و گیسش را دودستی چسبید و سرش را محکم به تیر چراغ برق کوبید. قشقری تو کوچه راه افتاد. همه همسایه ها از زن ومرد تو اون عصرگاهی ریختن تو کوچه. کوکب خاله داد می زد پاسبان کجایی. بدادم برس. مرتیکه من به تو چه بدی کردم که اینجور به من خیانت کردی و اقاجان به مادر اشاره کرد، آرومش کن وبعد نزدیک اومد وگفت پاسبان چکار می تونه بکنه. مرده، زن دوم صیغه کرده. اکبر اقا معلم مدرسه جواب داد مگه نمی دونید صیغه کردن جرم داره. اقاجان گفت بالاخره شرعا که ایرادی نداره زنه بهش حلاله و اقای دکتر در این حیص وبیص مثل اینکه جن دیده رنگش مثل گچ سفید شده بود ومثل مجسمه یه گوشه بی حرکت وایستاده بود. زرافشان خلی و مادر سلطنت و خجه قره سه تایی تلاش کردن و موهای رنگ شده، زهرا خانم رو از دست کوکب خاله خارج کردن و زهرا خانم داد می زد چه کار خلاف شرع کردم، بی عفتی که نکردم. من زن تنهایم، سرپرست می خوام. شوهر وبچه که ندارم می خوام یه مرد ، اسمش روم، باشه. اقابالا سرم باشه. کوکب خاله هم جواب داد خوبه خوبه، گیس بریده وهرزه. اون مرده باید شوهر من بابای بچه من باشه؟ یه لحظه دیدم قونشه دست اقای دکتر را گرفت وارام بدون اینکه توجه کسی را جلب کنه از میان جمعیت بُر خوردن ولغزیدن و از جمع جدا شدن. و مادر هم کوکب خاله را با گفتن جملاتی که تا اون موقع نشنیده بودم و بنظرم چرب زبانی می امد، خواهر جان فدات بشم بسه. ابروریزی نکن. به خودت فشار نیار. مردا همینن. ذاتشون همینه، ازقدیم گفتن مرد که شلوارش دو تا شد، لا اله الا الله، خواهرم، ساکت باش، بیا بریم داخل.همان لحظه خجه قره یه لیوان که داخلش قند بود داد دست کوکب خاله. زرافشان خلی گفت: شاواتا، نداشتی یه نبات داغ درست کنی؟ کوکب خاله ومادر بی خیال این حرفها رفتن داخل خونه وجمعیت داشت متفرق می شد. اقاجان هم غیبش زده بود. حدس زدم مردا دنبال بهانه رفتن خونه قونشه. رفتم زیر پنجره خونه قونشه بله حدسم درست بود از پنجره صدای  صحبت و خنده مردها می اومد. گاهی هم نوش، فدا بگوشم می رسید. از لبه پنجره گرفتم وخودمو کشیدم بالا دیدم دکتر انگار اتفاقی نیفتاده.

همین چند دقیقه پیش مثل بید نمی دونم از ترس یا عصبانیت داشت می لرزید. اما الان نیشش تا بناگوش باز بود. برگشتم سمت خونه، یه لحظه خاطره مرگ مادر بزرگ در جلو چشمانم ظاهر شد. منتهی اینبار زنهای کوچه کوکب خاله را دوره کرده بودند وداشتن بهش دلداری می دادند واز بی وفایی مردا وشوهرانشون حرف می زدند. زدم توکوچه درخونه زهرا خانم باز بود. وارد شدم. زهرا خانم داشت لامپ چراغ گرد سوز را با تکه پارچه ای تمیز می کرد و بی صدا اشک می ریخت. تنهای تنها.

حسن دانایی✍️
@chapeshloo_1
  • 👏 8
  • 🥰 2
  • 👍 1
Post #26777 574
منتهی رنگ چشمان زهرا باجی میشی بود.زهرا باجی  که دیگه جرئت نداشتیم از پسوند باجی استفاده کنیم وهمه می گفتن زهرا خانم و ما بچه ها هم به تقلید مادرانمان که قبلا می گفتیم زهرا باجی حالا خطابش قرار می دادیم زهرا خانم، رفته بود قصابی مرندی گوشت خریده بود و میوه و برنج که همه این خریدها هم از چشم زنان کوچه پنهان نمونده بود و اگر هم بعضی ها ندیده بودند، خودش با باز کردن صحبت در این موارد، سعی می کرد که خرید گوشت را به رخ، شنونده وهم صحبتی، بکشد. اخر خوردن گوشت برای زهرا باجی و بعضی از همسایه ها، ارزو بود. و نشانه مایه دار بودن تلقی میشد. مرجان خلی ویا ننه سلطنت که کارشان در رخت شور خانه پایین دروازه بود با اندک پولی که بدست می اوردند. نمی دونستن چکار کنن. اولویت غذایی شان با همان قره شوربه و اشکنه وآش وتخم مرغ، و در تابستان نون وخربزه و نون هندونه و بادمجان پامادور بود وشکمشون را سیر می کردند. حالا زهرا خانم گوشت می خرید وپلو ایرانی بار می ذاشت وبوی پلویش چند خونه اونورتر را هم می گرفت. شست زنان خبردار شده بود که زهرا باجی، صیغه شده ولی نمی دونستن که مردی که او را صیغه کرده کیست و برای اینکه حس فضولی شان را برطرف  کنند، دائم زاغ سیاه زهرا خانم را چوب می زدند!
اما کمتر به نتیجه می رسیدند. تا اینکه یه روز بی خبر اقای دکتر تک وتنها از مشهد اومد خونمون و بهانه اورد که اومدم از منطقه گیاهان دارویی جمع کنم. شنیدم اینجا قسنی خوبی داره. و یه چند روزی می رفت اینور وانور و در این فاصله زهرا خانم هم گم وگور میشد. یه روز صبح زود که این دونفر زده بودند بیرون، ناغافل زرافشان خاله که شب خوابش نبرده بود وطبق عادت جارو بدست داشته جلو در خونشون را جارو می زده، این دو نفر را می بینه. اقای دکتر از خونه ما بیرون می یاد وزهرا باجی که دیوار به دیوار بودیم از خونه خودش می یاد بیرون و داشتن گل می گفتن وگل می شنیدن که چشم تو چشم می شن با زرافشان خاله و دیگه بقیه ماجرا قابل حدس هست و این رابطه مثل بمب تو محل ترکید  وهمه خبردار شدن . مادرم که بشدت از رفتار  دکتر ناراحت بود. به اقاجان گفت، ساک این پدر سوخته را بزار تو کوچه. حالا که خونه داره. ولی حاضر نشد موضوع را به کوکب خاله اطلاع بده.

نفهمیدم کدوم شیر پاک خورده ای بود که خبر را به کوکب خاله داده بود که زن ساده چرا نشستی که شوهرت رو سرت هوو اورده و پاشو بیا درگز ببین چه خاکی به سرت می ریزی. و کوکب خاله هم  مجید،را سپرده بود به همسایه شون و  روز بعد، هراسان امد به خانه مان. مادرم هرچه دلداریش می داد که بابا مردها همینن تا شلوارشون دوتا میشه، فیلشون یاد هندوستان می کنه و تازه صیغه کرده. خدا را شکر کن که عقد دایم نکرده ولی این حرفها تو گوش کوکب خاله فرو نمی رفت، تو بغل مادرم جیغ می کشید، موهاشو می کند و غش می کرد و با کاهگل خیسی که زرافشان خاله زیر دماغش می گرفت و داشت با هاش  همدردی می کرد، بهوش می امد و دوباره همان شیون ادامه می یافت و هی شوهرش را نفرین می کرد. اقاجان هم از این وضعیت، تو حیاط هی راه می رفت و پشت سرهم سیگار دود می کرد.دیدم  یه سر رفت سرکوچه. با قونشه روبرو شد. همه کوچه خبردار شده بودند. عمو سلیمان که رو پشت بوم داشت کفترها شو هوا می کرد  هم به جمع مردان اضافه شد.«قونشه»  صدای شیون کوکب خاله را که شنید رو به اقاجان  گفت مرد هم نیست که لااقل دو پیک بهش بدم اروم بشه. فرهاد عمی که به تیر چراغ برق تکیه داده بود و زمان نئشه اش رسیده بود  گفت ببریم شیره خانه روضی، حتما دو پک که زد ارام وبی خیال میشه. اقاجان گفت فکر نکنم اهل این چیزها باشه. اما خجه کشکنه که اوهم برای دلداری اومده بود وداشت از خونه خارج میشدگفت فکر خوبیه من می رم روضی خلی را میارم. وروضی خلی امد و مادر هدایتش کرد اتاق سابق بابابزرگ.یادمه هروقت سرما می خوردم.منو می بردن پیش بابابزرگ که همیشه خدا دراز کش بود و یه چیزی مثل  چپق هم کنار بالشت اماده داشت.دو تا دود یکی تو دهنم ویکی رو صورتم پوف!  می کرد وفوری خوب خوب می شدم یعنی اب دماغم قطع می شد ومی پریدم توکوچه.روضی خلی بساط را تواون اتاق خاطره انگیز پهن کرد ودیدم   اقاجان با چشمان گشاد شده از تعجب داره  کوکب خاله را ورانداز می کنه.کوکب خاله  مثل یه حرفه ای کنار روضه گل دراز کشیده و بست روی بست می کشید. و من از پنجره رو به حیاط داشتم اونها را نگاه می کردم یه لحظه با خودم گفتم اینکه منظورم مادرمجید  خیلی وارده.معلومه که بار اولش نیست  .مژگان  دختر همسایه ناگهان در حیاط که باز بود  پرید توو به من گفت زهرا خانم کجاست با دست به  اتاق اشاره کردم.وارد اتاق شد  و بلند بلند وبا هیجان گزارش داد که همین الان اقای دکتر همراه زهرا خانم از درشکه پیاده شدن  .  کوکب خاله خبر را که شنید وتریاکه هم اثرش را گذاشته بود و  کیفش کوک شده و هل من مبارز می طلبید .
  • ❤ 3
Post #26776 534
حالا اقای دکتر به این وضعیت دچار شده بود و بالای نردبان در این چند بار رفت وامد بار دیگر از دستش خارج شد و ایندفعه صداش انقدر بلند بود که صدای موتور چاه لطفی ها هم نتونست اون را پوشش بده و از طرف پشت بام رحیم اقا سپرگه بند صدا امد که ایوالله...
و عده ایی که پشت بام خوابیده بودن زدن زیر خنده. اقاجان سکوت کرده بود. صداش در نمی اومد. می ترسید اگر اعتراض کنه وضع بدتر هم بشه. بنده خدا اقای دکتر تا صبح به خودش پیچید.ظاهرا عرق نعنای دست ساز دوآتشه خودش هم افاقه نکرده بود. دم دمای صبح خوابم برد. بیدار شدم که برم نون بگیرم. اقاجان گفت بخواب اقای دکتر رفته هم قدم بزنه، محله را ببینه موقع برگشت هم چند تا نون از نانوایی عصاریان می گیره. همان موقع در زدن و ممد چاه کن با شاگردش اصغر و مرد مافنگی که شب های جمعه می رفت قبرستانی انتهای رضوان برای فاتحه خوانی  هم همراهش بود. فورا شروع به کار کردن. مادر ذکاوت ذاتی داشت. می دانست این کارگرها باید درست بشن تا بتونن خوب وباسرعت کار بکنند. رفته بود از روضه خلی که شیره کش خونه داشت. چند نخود شیره ناب گرفته بود. اول صبحی به اونها گفت بیاین بکشید سرحال بشین. شنیدم ممد چاه کن گفت نه خواهر دود لازم نیست بده حب کنیم وبی زحمت یه لیوان چایی هم بده. و معجزه اتفاق افتاد همون مافنگی هم شده بود چست وچالاک. تا غروب یک متر دیگه کندند و روی چاه را ضربی هم زدند و کاسه را گذاشتن و هنوز شب کامل نشده بود. کارگرهای اوستا صفر بنا هم که اقاجان خواسته بود. دو طرف چاه را تیغه کشیدن. یکطرف به دیوار وصل میشد و سمت دیگر جای در بود که به جایش یه پالاس قدیمی اویزون کردند. کار نشد نداره. مادر خیالش راحت شد. میهمانان سه روز دیگر ماندن و مادر با دست پخت های معرکه اش حسابی از خجالتشون در امد.این میهمانی  خاص از یادمان نرفت. بعدها منظورم بعد از انقلاب که مجید را بیشتر می دیدم.دفعه ای نبود که یادی از اون شب تاریخی نکنیم. می گفتم مجید، بابات که یه پا دکتر بود ودوا ودرمان خورد. اگر ادم معمولی بود تکلیف چی بود؟ می گفت هیچی دیگه دیوار خراب میشد و بابا با کله می افتاد تو بغل زهرا باجی!!! بعد غش غش می خندیدیم.
روزگاری بود که شادی بهانه نمی خواست. روزگار شادی های بی دلیل..
حسن دانایی

واما قسمت جدید وسوم روایت 👇

میهمانان مامان (قسمت سوم) ویا روایت  تنهایی زهرا خانم

رفت  و امد اقای دکتر از طریق نردبان به خونه زهرا باجی زن بیوه همسایه که تازه داشت پا به چهل سالگی می گذاشت و رنگ ورویی داشت و بقول زرافشان خاله که یجورایی بهش حسودی می کرد، وپشت سرش می گفت زهرا بقچه!  واز طرفی هم بچه دار نمی شد   وبه همین علت شوهرش طلاقش داده بود.وبا گرفتن پول بابت  مهریه فعلا داشت زندگی اش را با بخور ونمیر می چرخاند. تازه شانس اورده بود خونه اش  ارثیه پدری اش بود  که به او که  تک فرزند خانواده  بود، رسیده بود وگرنه هشتش گرو نهش می شد. وحالا که داشت  پولش  ته  می کشید . نیازمند داشتن درامد بود و چون نه سواد انچنانی داشت ونه حتی غیر کار خونه داری، کاردیگری بلد نبود. در فکر بود که چگونه خودش را اداره کنه. یبار با باجلقش کبری خانم صحبت کرده بود و خبراین مذاکره! یه جورایی از طریق کلاغه تو کوچه، خجه کیشکنه، که کاری جز سرک کشیدن تو زندگی این وان نداشت و انگارغیر رسمی  مدیریت سرویس خبرچینی وخبرپراکنی کوچه  را عهده دار بود ، به بیرون و به جمع زنان کوچه نشین درز، پیدا کرده بود که بهش پیشنهاد داده بود. خوب شوهر پولدار پیدا کن. تو که اجاقت کوره، بچه دار نشدی و هنوز ماشااله بزنم به تخته! مثل دختران کم سن وسال می مونی از این بر و رو بهره ببر. زهرا باجی هم با ناز گفته بوده اوه کو شوهر؟ تازه ادم عاقل  از یه سوراخ دوبار گزیده نمی شه . برای هفت جد وابادم همون مرتیکه اقا رضا بس بود.کبری خانم گفته بود خوب زن دائمی نمی شی، لااقل صیغه شو. وزهرا باجی در مقابل این پیشنهاد، سکوت کرده بود و این سکوت به نشانه علامت رضا، از طریق همان کلاغه به جمع زنان کوچه نشین منتقل شده بود. وزنان کوچه منتظر بودن که بزودی  خبر صیغه شدن زهراباجی را بشنوند. این وضعیت،همزمان  شد با امدن اقای دکتر به خونمون و رفت وامد به منزل زهرا باجی از طریق نردبان جهت استفاده از موال!
انهم بیشتر در شب و دور از چشم همسایه ها و کوکب خاله، زنش. حالا در این رفت وامد ها چه اتفاقی بین اقای دکتر و زهرا باجی افتاده بود والله اعلم. ولی بعد از رفتن اقای دکتر وخانواده به مشهد. همسایه ها شاهد بودند که زهرا باجی تغییرکرده، رفته بود ارایشگاه ثریا خانم، ابرو برداشته بود، موهاشو رنگ زده بود، شده بود مثل امل ساین خواننده ترک که تازه اومده بود به ایران وعکس رنگی اش رو جلد مجلات بود. موهای بلند و بلوند مثل هنرپیشه های چشم آبی آمریکایی.
  • ❤ 5
Post #26775 574
عاقبت اقاجان با همان خونسردی ولبخند به لب موضوع را گفت واقای دکتر خندید و کوکب خانم گفت کم کم داشتم از رفتار خواهرم گیج می شدم. باخودم گفتم نکنه از امدن ما ناراحت شده و مادر درواکنش صورتشو نیشگون گرفت وگفت وای این چه حرفیه خواهر. درنزده سروکله زهرا باجی پیدا شد و میهمانان تا خواستن به احترام او از جاشون، پا!  شند. زهرا باجی فورا گفت تورو خدا خجالتم ندین. اومدم بگم درخونمون بازه، اصلا بیان خونه ما اونجا باشید. که مادر گفت این چه حرفیه زهرا خانم. میهمان برای ما اومده قدمشان رو چشم ما جا داره. اقای دکتر تشریف اوردند خیلی خیلی بما لطف کردن. خلاصه زهرا باجی که از موضوع موال مطلع بود و کلاغه هم که فکر می کردم همین زهرا باجی بود، خبر را بین دروهمسایه پخش کرده بود. بسم الله گویان زرافشان خاله و بعدش مرجان خلی و خجه قره که از همسایگان دست راستی ودست چپی بودن پیداشون شد وتعارف که تشریف بیارید خونه ما، کلبه مون رو روشن!  کنید. اقاجان گفت نیازی نیست. من دوسوته مشکل را حل می کنم. من را فرستاد سراغ ممد چاه کن. گفت بهش بگو فوری بیاد. اطاعت امر کردم باتفاق مجید رفتیم سراغ ممدچاه کن.تو کوچه از دور  سارافون پوش را دیدم،به نرمی و لوندی خاص خودش ولبخند به لب   نزدیک شد گونه هاش سرخ سرخ بود، رو به من چادر را برروی سر مرتب کرد،یه لحظه تاپ نارنجی رنک او را دیدم.چقدر این رنگ بهش می امد.از کنارم انگار لغزید و رفت.مجید گفت این کی بود؟ جواب ندادم.زیر لب گفت عجب تیکه ای بود.واکنش نشان دادم  اِه دوباره گفت ماشاالله تو درگز اینجور دختری! گفتم خفه شو مجید درست نیست پشت سر دختر مردم،هم محله ای مون حرف بزنی.باز مجید بی اعتنا به من گفت باریکلا باغت اباد شه انگوری.سری تکان دادم خودم را بی اعتنا نشون دادم،نمی خواستم حساسیتشو جلب کنم.یهو گفت ای ناقلا نکنه.نذاشتم حرفشو ادامه بده گفتم رسیدیم. ممد چاه کن  سر بساط بود. همینکه پنجره رو به کوچه را باز کرد هوفی! بوی تریاک پیچید تو دماغمون. مجید گفت غذاشون سوخته؟ گفتم نه داره سوخته می کشه.!! بنده خدا متوجه نبود. دوزاریش جا نیفتاده بود. ممد چاه کن در را باز کرد وارد اتاق شدیم دراونجا مجید ملتفت شد. ممدچاه کن که سرکیف اومده بود. وسایلشو که کلنگ وبیل بود برداشت و رفتیم دم در خونه شاگردش اصغر. اصغر گفت اوستا  چرخ چاه کنی را هم بیارم. باید برم گاری پیدا کنم . ممد چاه کن گفت فعلا لازم نیست اون سطلها را بردار که خاکها را جابه جا کنیم. باور کنید در ایکه ثانیه؟ پنجاه سانت با دهنه یک ونیم متر حفر کردند. اما این کافی نبود. اقای دکتر نیاز به دست به اب داشت. خیلی خودشو گرفته بود.

از صورتش که داشت از قرمزی کبود میشد، فهمیدم. اشاره کردم به مجید بگو بابات بیاد بریم خونه زهرا باجی ـرفتیم و وقتی که دکتر امد رنگش باز شده بود ولبخند به لب داشت. قرار شد که شب از این طرف ما نردبان بزاریم روی دیوار اشتراکی با خونه زهرا باجی،زن تنهای،شوهر مرده.او هم از اون طرف نردبان بزاره تا اگر اقای دکتر نیاز فوری داشت از این راه صعب العبور زمین به هوا وهوا به زمین  استفاده کنه. کلی از بابت نردبان دوطرفه شوخی وخنده کردیم. و قرار شد  زنها هم برن باز خونه زهرا باجی. چاره نبود.اونجا بود که فهمیدم شوخی هم خیلی وقتها به داد ادم می رسه. با شوخی میشه حرف دلتو گفت  و یا با شوخی مشکل را ساده گرفت. اما غافل از شام که مادر مثلا سبک پخته بود تا فردا موقع نهار عوضشو دربیاره . اش پخته بود با محتوی رشته وسبزی و یه عالمه نخود. مثل اینکه لامصب این نخودها هم شده بودند قوز بالای قوز.. بیچاره اقای دکتر. یهو می دیدیم تو تاریکی چراغ فنر به دست داره از نردبان بالا می ره. هنوز به بالای نردبان نرسیده یه چند تا« باد صدا دار » بی اراده از او در می رفت.  ما که بچه بودیم با اینکه چند کاسه از ان اش خوشمزه خورده بودیم.  جهازهاضمه مون همه را هضم کرده بود. اما امان از وضعیت اقای دکتر بنده خدا. میهمان هست و یه جور حس راحتی ندارد و از طرفی از صبح که حرکت کرده و اومده درگز و الان که داخل خونه است هفت و هشت ساعته که بی تحرکه و یه جا نشسته تازه خونه ای هم که اومده، مستراح نداره وبرای قضای حاجت بایداز نردبان برود بالا واز نردبان دیگر انور دیوار  پایین برود و با عملیات آکروبا تیک!  برسد به موال. بدتر از همه با اینهمه نخود داخل آش و سیر ماست،و بی تحرکی، نفخ هم کرده و با اینکه خودش دکتر علفی مشهوری در شهر مشهد هست اون دوای خودش هم علاج نفخ را نمی کند. تو حیاط هم نمی تونست راه بره. چون ما یکطرف حیاط خوابیده بودیم و میهمانان طرف دیگر حیاط، در اینجا یاد اون قضیه کربلایی رضا افتادم که نصف شبی می رفت موال وبا شلیک توپ ۱۲۰ میلی متری! همسایه ها باصدای او دست می گرفتن.
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →