TGViewer
Channel Public Channel
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

@chapeshloo_1

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹
اینستاگرام👇
https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
Subscribers
1.53K
Photos
5.7K
Videos
12.4K
Links
7.5K

Showing posts older than #26775 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #26774 490
اول یخچالو از برق بکش. گفتم چشم. خسته شده بودم از خرده فرمایش مادر. اما چاره نبود. قرار بود بعد از سالی وماهی میهمان بیاد خونمون. به احترام میهمان هم شده باید همه جا تمیز باشه. حالا برق نزد، نزد. خوشحال بودم که همین فردا میهمانان می رسند وگرنه مادر می افتاد به جان فرشها و پرده ها همه انها را هم می شست.

یخچال هم اماده شد و مادر که یکریز کار می کرد و اینهمه انرژی مادر من را به تعجب انداخته بود. گوشتها که قصاب داخل روزنامه پیچیده بود  وبه من داده بود، را باز کرد.همانطور که تکه های گوشت را زیررومی کرد هی به قصاب هم فحش می داد،ذلیل شده این چه گوشتیه که دادی.خیر نبینی.اینها که همش لشه،پشیه.اینهمه دنبه برای چی مگه نکفتی خورشتی بده ـکو ماهیچه گوشت.به من رو کرد مگر کور بودی.ندیدی.با عصبانیت گفتم به من چی.گوشتهارا ریز کرد. مقداری از اونها را به من داد گفت اینها را چرخ کن. باز غرولند کنان چرخ گوشت دستی  را اوردم بستم به میز و شروع کردم به چرخاندن و تکه های گوشت که تمام شد گفت دراخرش یه تکه نون را هم چرخ کن تا چرخ گوشت تمیز بشه این کار راهم کردم. چرخ گوشت را باز کردم و ده فرار. هم کار کنم هم فحش بشنوم. خداییش انصاف نبود. من چه تقصیری داشتم قصاب گوشت خوب نداده بود. رفتم تو کوچه یهو زرافشان خاله صدام زد اوهوی مگر صدای مادرت رو نمی شنوی برو ببین چکارت داره. رفتم دم در از اون جا دادزدم چیه، چکار داری. لحنش عوض شده بود گفت قربونت بشم اقام جان. لپه را فراموش کرده بودم. برو عزیزم برو قدو بالات را بگردم لپه بگیر. من که از این نوع محبت خرکنی مادر خر شده بودم. گفتم چشم وبدو رفتم از اقاجان لپه گرفتم. اقاجان گفت مادرت حتما می خواد قیمه بپزه بیا این لیمو امانی ها را هم ببر. گرفتم وامدم دادم به مامان.
خونه اصلا یه چیز دیگه شده بود. همه جا تمیز وبرق می زد. حیفم می اومد وارد اتاق بشم نکنه کثیفش کنم و زحمات مادر هدر بره.
همه چیز جای خودش قرار داشت. لحظه امدن میهمانان بود مشتاق بودیم ومن هیجان زده. رفتم دم در منتظر بودم درشکه ای بیاید.. انتظارم طولی نکشید میهمانان امدن. خاله کوکب ومجید بودندواقای دکتر هم امده بود. دکتر را که دیدم با عجله بدو رفتم سراغ اقاجان که بیا اقای دکتر هم امده. اقاجان هم، دکان را بست و امدیم خونه. یه لحظه مامان راتو حیاط  دیدم رنگش مثل گچ  سفید شده بود انگار که جن دیده. اقاجان گفت خانم چی شده. گفت رضا قلی آبروم رفت. اقاجان گفت چی شده مگر. گفت برو مستراح را نگاه کن. من زودتر رسیدم. واویلا بود. مثل اینکه چاه پر شده بود. هر چقدر هم چوب زدم، مشتقات پایین نرفت که نرفت. مادر حق داشت...  
حسن دانایی

Hasan Danaei:
این روایت قسمت دوم میهمانان مادر

مادر  عین اب داخل کتری، می جوشید، خودشو می خورد. بنده خدا بعد از، سالی، ماهی، میهمانان عزیزی برایش امده بود و حالا دچار مشکلی شده بود که فکر می کرد ابرویش پیش میهمانان می رود. اصلا فکر خانواده را نمی کرد مثلا برادر کوچیک و خواهر کوچیکه حتی من واقاجان و یا خودش. همون لحظه حتما با خودش می گفته: مشکل میهمانانم رفع بشه، بقیه به گور سیاه!. درمقابل آقاجان خونسرد رفتار می کرد وهمین خونسردی اقاجان مثل نفتی بود که روی شعله می پاشید و مادر هّلو(آتیش) می گرفت.
مادر نای رفتن پیش میهمانان را نداشت. اقاجان پیش قدم شد، سلام وعلیک وروبوسی وخوش امد گویی را انجام داد. خودش رفت چایی ریخت داخل استکان و اورد برای میهمانان. تا اون لحظه من چنین صحنه ای ندیده بودم. دهانم از تعجب بازماند. عجب. پس اقاجان هم می تواند پذیرایی کند.!!! خاله کوکب برایش سوال بود که پس کو مادرم. لابد فکر می کرد دارد مقدمات پذیرایی را اماده می کند. نمی دانست که مادر انقدر تحت فشار روحی است که توان حرکت ندارد و تو اون شرایط ارزو دارد زمین دهن واکنه واو را ببلعه شاید از این وضعیت وابروریزی خلاص بشه. من رفتم سراغ مجید که مثل یه بچه ارام ومودب کنار اقای دکتر نشسته بود گفتم مجید بیا تو حیاط. مجید هم از بخت بد، دستشویی رفتن را بهانه کرد واومد تو حیاط. گفتم مجید یه وقت مستراح نری، چاهش گرفته. گفت اه پس بابام چی. الان وقت نماز میشه، تازه بابا پروستات داره و دم به دم باید بره دستشویی. پس از شنیدن این حرف از طرف مجید هول ولا به جون من هم افتاد. مجید گفت الان تکلیف من چیه. گفتم از کدام نوعه. متوجه نشد. گفتم بابا نوع اول را داری یا دوم را وبا دست اشاره کردم تا اون خنگ خدا، شیرفهم بشه. گفت نوع دوم. گفتم برو پشت اون بوته ها و کنج دیوار. حیاط بزرگ بود و از این نظر نعمت بود و اینجا بود که نعمتش اشکار شد.! داخل اتاق که شدیم، دیدم مادر هم با رنگ پریده امده و نشسته ودارند صحبت می کنند. مادر از ترس، چای دوم را نیاورد. درحالی که میهمانان خسته از راه انهم راه الله اکبر، تازه رسیده و برای رفع خستگی نیازمند نوشیدن چند لیوان!  چای داشتن. اما چاره نبود.
Post #26773 556
Hasan Danaei:
سلام
قصه ای داشتم به نام «میهمانان مامان» که سابقا  در دوقسمت تقدیم دوستان نمودم. اکنون قسمت سوم نیز اماده شده. منتهی برای اینکه قسمتهای قبلی یاداوری شود . دوقسمت قبلی وقسمت سوم را تقدیم می کنم. هرچند که طولانی میشود. امیدوارم از حوصله خارج نشود ومقبول نظر قرار بگیرد.
حسن دانایی

این روایت: میهمانان مامان


قوم  وخویش مادری داشتیم که در سیزده و چهارده سالگی شوهرش داده بودند به راه دور.به تعبیر ان روزگار شهر مشهد  و کوکب خاله که هنوز حر واز بر تشخیص نمی داد شده بود زن کلب حسن که در دروازه قوچان  عطاری داشت و یه پا برای خودش دکتر بود. یه روز خانم ادبی که خونه شون تلفن داشتن درخونه را زد و مادر را فرا خواند. بیا تلفن با تو کار داره. مادر درحالتی متعجب و شکفت زده و با دلهره و خدا خدا گویان که چه اتفاقی افتاده رفت خونه خانم ادبی که تلفن را جواب بده ومن هم نگران شدم که چی شده.لحظات انتظار طولانی شد و داشتم کم کم دل اشوب می گرفتم که مادر خندان وارد حیاط، شد. همانطور که چادرش را رو بند لباس می انداخت گفت. پشت تلفن خاله کوکب بود. قراره بعد از سالها بیاد درگز پیشمون و یه چند وقت بمونه. می دونستم  که وضع شوهرش اقای دکتر خوبه و تو خونه بزرگی زندگی می کنند. پسرش مجید تقریبا همسن بودیم. پرسیدم مجید هم میاد گفت نپرسیدم. ولی خوب حتما مجید را هم می یاره تنها که نمی یاد. ومن خوشحال شدم بالاخره یه همبازی مشهدی خواهم داشت. همبازی که یادمه کودکستان هم رفته. اون موقع ما در شهرمون کودکستان نداشتیم واگر هم داشتیم من نمی دونم. ولی یبار با مجید دوتایی کودکستان رفته بودم. خانم مربی های مهربان و شیک و مودب با بچه ها سروکار داشتن کلاس نقاشی، سرود،  ورزش. و اتاقهای تمیز با میز ونیمکت تک نفره و صبحانه ونهار.پسرها با شلوارک ودخترها با دامن وجوراب شلواری وتل زده به موها  ارزویی که در اینجا در این محیط  برای چون منی،از پشت کوه امده! براورده میشد.
قرار بود پس از سالی وماهی،  میهمان از مشهد داشته باشیم. مادر به دست وپا افتاده بود.چادر را به کمرش بست. جارو رو دستش گرفت و حسابی قالی میهمانخانه را با اینکه کسی جرئت نداشت داخلش پا بزاره. دوباره جارو زد. پرده ها را بازدید کرد. خاک پنجره ها را گرفت و پشتی ها را تو حیاط تکون دادتا گرد خاکی نداشته باشند. کاسه بشقاب گل سرخ و بلور داخل کمد که رویه شیشه ای داشت را دستمال کشید تا خدای نکرده اینها که جهیزیه اش بودند. خاک نداشته باشند. بعد رفت سراغ لحاف وتشک وبالشت که تو اتاق بغلی بودند. اونها را به کمک من اورد تو حیاط تا افتاب به جسمشون بره ملافه های سفید را این رو وان رو کرد تا لکی نداشته باشند. یکی از ملافه ها را فورا داخل تشت انداخت و شست واویزون کرد تا خشک بشه. بعدش اومد سراغ اتاق نشیمن. همه وسایل اتاق را به کمک من و زهرا باجی که از تو حیاط صداش زد و امده بود برای کمک، ریخت تو حیاط و هی که تمیز و مرتب می کرد. به من و اقاجان سر کوفت می زد چقدر شما شلخته اید. اخه ذلیل شده کتابات اینجا چکار می کنه. چرا کفشات پرت وپلا هستند و اخه مرد مگر خاکستر سیگار را زیر فرش می ریزند و یکسره غرولند می کرد. انقدر که دنبال فرصت بودم از دستش فرار کنم. داشتم در می رفتم که صدا کرد کجا می ری مگه نمی دونی میهمان داریم. یخچال خالیه برو از بابات پول بگیر. گوشت نداریم. بگو ظهر که می یاد میوه بیاره. فراموش نکنه ها. تا خواستم جیم فنگ بشم دوباره گفت صبر کن. یه کاغذ بیار هرچی می گم را بنویس. پیاز و سیب زمینی وبادمجون. بگیر. بگو بابات بره از مغازه اقای سرافراز برنج بگیره. نخود ولوبیا هم نداریم. لوبیا چشم بلبلی واز اون قرمزا لوبیا رشتی باشه. بعد با خودش بلند بلند فکر می کرد درحدی که من می شنیدم. چای خشک داریم. قند داریم. راستی حسن جان به بابات بگو از مغازه یکی دومشت کاپری و شکلات مینو بیاره. بعد ادامه داد کشمش پلویی هم داریم. روغن داریم. اها یادم اومد کوکب خاله سیگار می کشه حتما بگو بابات یه پاکت سیگار هم بیاره. از سیگارهای خودش نباشه که بوی گند می ده. بعد  روکرد به زهرا باجی گفت خواهر ببین این پرده ها را بوی سیگار می دن.بگو سیگار خوب! بگیره. حالا برو دست خالی برنگردی ها. اقاجان لیست بلند بالا را که دید غر زد حالا مگه قراره کی بیاد که مامانت اینقدر به دست وپا افتاده. بابا بهش بگو شلوغش نکنه. با گوشت و سفارشی های مادر برگشتم خونه. مادر گفت دستت درد نکنه. دیدم داره حیاط را جارو می کنه. بعدش اب پاشی کرد. درخت و بوته های باغچه را اب داد. یهو یه چیزی یادش اومد وبه من گفت برو اون دوتا ظرف مخصوص یخ را پر کن بزار تو یخچال. گفتم مامان این یخچال ارج فریزرش کوچیکه. گوشتها را هم بخواهیم بزاریم جا نمی شه. یهیو گفت واویلا از بس که خالی مونده. فریزرش پر یخه. بیا عزیزم برو اون پنکه را بزار جلو یخدان، یخچال تا یخهاش اب بشه.
Post #26772 606
بندر انزلی
دریا
هرچند ما از این دریا خاطره خوبی نداریم
دهه هفتاد پسر عموی خانمم غرق شد
چند روز پیش خواهر زاده خانمم
روح هر دو عزیز شاد
یادشان گرامی
1405/6/4
@chapeshloo_1
  • 😢 7
  • ❤ 1
Post #26770 684
آقای وکیل محمد زاده
بچه اینچه شهباز
باجناق گرامی
https://t.me/chapeshloo_1
۱۴۰۵/۶/۳
#بندرانزلی
  • 👏 5
Post #26769 630
آقای احمد قنبرپور
باز نشسته شبکه بهداشت درمان قوچان
https://t.me/chapeshloo_1
1405/6/3
#بندرانزلی
Post #26768 654
صدا و خوانندگی
مرحوم سجاد اصغر زاده فیاض
روحش شاد

😔
@chapeshloo_1
  • 💔 5
Post #26766 678
بندر انزلی
دریای سخاوتمند یا دریای نامرد قاتل ...؟!
@chapeshloo_1
۱۴۰۵/۶/۲

از ابراز همدری و بابت پیامهای تسلیت از تک تک شما عزیزان سپاسگزارم 🙏
  • 💔 17
  • ❤ 1
Post #26764 694
بازگشت همه بسوی اوست 🖤🥀
در گذشت جوان ناکام
😭🖤🥀
سجاد اصغر زاده فیاض
۲۰ساله
پسر باجناقم
پسر خاله کاظم
امروز در بندر انزلی غرق شده 😭🖤🥀
کلا بندر انزلی بودن
دو هفته پیش اومد
گفت عمو حیدر این سری با ماشین خودم میام مشهد
😭🖤🖤🥀
تسلیت به خانواده بهمنی ، پدر مادر و خواهر داغدیده اش🙏🖤🥀
@chapeshloo_1
۱۴۰۵/۵/۳۱
  • 😢 11
  • 😭 7
Post #26762 678

Forwarded from ❤زادگاه من چاپشلو❤

#چاپشلو
یکی از باغداران وکشاورزان زحمت کش چاپشلو
حاج امامقلی عبدی
میگوید سال برعکس شده!
درزمستان بادام شکوفه میده در تابستان باران میاد! که در مرداد ماه دو بار باران پی درپی بارید!
کلیپ: 24مرداد ۹۹ برداشت کشمش

👇
🆔 @chapeshloo_1
Post #26761 762
باران شدید
قوچان‌
30مرداد 405
ارسالی کاربران
@chapeshloo_1
جمعه
1405/5/30
  • ❤ 5
Post #26760 721
إِنّا لِلّهِ وَإِنّا إِلَیْهِ رَاجِعُون
با نهایت تأسف و تأثر، درگذشت مرحوم احمد شایانی‌راد (بیچارگان) را به اطلاع بستگان، دوستان و آشنایان می‌رسانیم.
مراسم تشییع و خاکسپاری آن مرحوم، فردا شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱ صبح در بهشت رضا(ع) مشهد برگزار خواهد شد.
حضور شما سروران گرامی موجب شادی روح آن مرحوم و تسلی خاطر بازماندگان خواهد بود.

🖤روحش شاد و یادش گرامی🖤

از طرف خانواده های
شایانی راد، غلام نیک پی وفامیل وابسته

کانال زادگاه من چاپشلو مصیبت وارده را به خانواده داغدیده وفامیل وابسته تسلیت میگوید
🥀🙏

https://t.me/chapeshloo_1

محل دفن مرحوم
قطعه ایثارگران و جانبازان نیروهای مسلح
شماره
39 ردیف 26
  • 😢 5
  • 😭 5
  • ❤ 1
Post #26759 636
برادر زاده عزیزم
آقای علی عبدی
از مرزداران زحمتکش
ساغول که اومدی دیدمت خوشحال شدم ❤️😍🌹
1405/5/30
@chapeshloo_1
  • 👍 5
  • ❤ 2
Post #26757 596

Forwarded from ❤زادگاه من چاپشلو❤ (عموحیدر)

پست بعدی باغ زنده یاد حاج آقا علی باقریان کلیپ مربوط به مورخه ۲۸شهریور ۹۹میباشد ،فروارد میشه
روحش شاد ویادش گرامی😔🥀🥀🙏



👇👇
  • ❤ 5
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →