Post #2692
196
دفترچهخاطراتِآبی. شما که غریبه نیستید، من کاملاً واقعی دلم گذشته رو می خواد. راستش نه برای اینکه برگردم چیزی رو درست کنم و یا کاری کنم بهتر بشه، نه! من فقط برای این دلم میخواد برگردم چون همهچیز توی گذشته بهتر به نظر میرسید. مثلا کسی برای لحظهای خوشحال بودن زور نمیزد خودش…
شما که غریبه نیستید، امروز قاصدک دیدم و راستش دلم نخواست آرزو کنم شاد باشم. آرزو کردم باد بشم، چون از اینکه انسانم خیلی غمگینم! راستش دلم میخواد برم لابهلای موهای آدمها، بخورم به صورتهاشون، هیچچیزی از قصهی کسی ندونم، فقط باد باشم، آزاد و رها. چون که اینجوری خوشحالترم. که البته ممکنه وقتی کسی ببینه من خاکهارو توی هوا پخش کردم و صدای بلندی دارم، بگه: «چه هوای افتضاحی!» ولی راستش رو بخوای برام اهمیتی نداره چه کلماتی رو راجب من به کار برده. برای اینکه من باد شدم، به چیزی که خواستم رسیدم، تازه خوشحال هم هستم. بقیه میتونن بابت این هوا غمگین باشن ولی من واقعا خوشحالم.