ای شاپرکم
دستهای روشنت را
بیا به دستانم بچسبان!
بیا پا به پای یکدیگر
از این دشتگلهای غم
سر به زیر خاک بسپاریم.
بیا به اعماق ریشهها برویم
جایی که غمها پنهان شدن را
هنوز به یاد دارند؛
بیا آن سیاهی گسترده را
از این تن زخم شدهی زمین متبرک
بیرون بیاوریم.
بیا محو کنیم
آن روزگاری را که
با زبان بی زبانی
به ما میگفت:
« قوی بمانید، درست میشود. »
بیا خم شویم
و صدای خموش شدهی زمین را
به گوش های خود برسانیم،
بیا به ابرهای این سرزمین همیشه شاد
بگوییم سوار بر پشت خود کنند، این غم هارا
و به سرزمین ابرهای تیره ببرند.
بیا پا به پای یکدیگر،
راه های بن بست را
ممکن سازیم
بیا اینجا را چون گذشته ای از دست رفته
شاداب سازیم.
بیا کنارم
غریبهی من!
ما در کنار یکدیگر
میتوانیم چشمهای به اشک نشستهی زمستان را
با آشتی دادنش به پاییز رهگذر
پاک کنیم و به جایش لبخند سازیم.
بیا شانه به شانه
در این شبهای سیه
مهتاب را به تاریکی دچار نسازیم،
فردایی داشته باشیم برای دیدن لبخند خورشید
بیا که نفس کشیدن کمی آسان میشود،
بیا غریبههارا چون گذشته ای دور
آشنا سازیم؛
بیا این زمین عزیزمان را
که جای بس عجیبیست برای ماندن را
مثل گذشته، گل و بلبل سازیم.
ای شاپرک!
بیا که با آمدنت
میتوانیم شادی را، کاملاً واقعی
از نو بسازیم.
Post #2676
82