میدانی، خانمجان، اگر روزی خواستی بروی، این چتر را با خودت ببر؛ شاید بتواند تو را از بارانِ غمهایی که بیخبر از راه میرسند، پناه بدهد.
اما اگر احساس میکنی همین غمها هستند که به زندگیات معنا میدهند، چتر را ببند. بگذار باران روی سرت ببارد. بگذار غم، آرامآرام از میان ابرهای تیره پایین بیاید و روی شانههایت بنشیند.
بگذار زخمهایت را بشوید؛ حتی اگر بسوزند. بعضی دردها عجیباند؛ همزمان که آدم را میشکنند، چیزی را درونش زنده میکنند. شاید برای همین است که گاهی، درد هم میتواند شیرین باشد.
Post #2689
24
Forwarded from آبیتر از دریا؛