هر کجا گل کرد داغی، بر دل دیوانه سوخت
این چراغِ بیکسی تا سوخت در ویرانه سوخت
عالم از خاکستر ما موجِ ساغر میزند
چشم مخمور که ما را اینقدَر مستانه سوخت؟
مژده وصل تو شد غارتگرِ آسایشم
خواب در چشمم همان شیرینی افسانه سوخت
وضع دنیا هیچ بر دیوانه تاثیری نکرد
بیشتر، این برقِ عبرت خرمن فرزانه سوخت
داغِ دل شد رهنمای کوه و هامون لاله را
سر به صحرا میزند هرکس متاع خانه سوخت
برق ناموس محبت را چو داغ، آیینهام
من به خاکستر نشستم گر دل بیگانه سوخت
مستیِ چشم تو را نازم که برقِ حیرتش
موجِ می را چون نگه در دیدهٔ پیمانه سوخت
بس که خوبان را ز رشکِ جلوهات داغ است دل
میتوان از آتش سنگ صنم، بتخانه سوخت
دور چشمِ بد! زیانکارِ زمین اُلفتام
مزرعی دارم که باید چون سپندم دانه سوخت
آرزوها در نفَس خون کرد استغنای دل
ناله در زنجیر از تمکین این دیوانه سوخت
بسملِ آن طایرم، بیدل! که درگلزار شوق
چون شرار از گرمیِ پرواز بیتابانه سوخت
شعر: بیدل
آواز: علیرضا افتخاری👇
Post #2343
680
