مضمون خاک بر سر ریختن در شعر بیدل:
خاکم به سر که بی تو به گلشن نسوختم
گل شعله زد ز شش جهت و من نسوختم
•
دلبر شد و من پا به دل سخت فشردم
خاکم به سر ای وای که جان رفت و نمردم
•
ما را چو سیل خاک به سر کردن است و بس
تا آن زمان که دست به دریا نمی رسد
•
چو سایه خاک به سر داغم از غمی که ندارم
سیاه پوشم از اندوه ماتمی که ندارم
•
عمرها شد خاک بر سر میکند اجزای من
یارب این گرد پریشان از چه دامن باز ماند
•
دل از ندامت هستی، مکدر افتادهست
دگر ز یأس مگو خاک بر سر افتادهست
•
بیدل از طور جنون غافل مباش
خاک بر سر کردن آداب فنا است
•
مهرداد مهرجو
https://t.me/Biddle_Academy
Post #2340
501

- 👍 9