چقد تنهایی میتونه آدمو رشد بده،
یه رشد همراه تروما.
طرد شده از جامعه ای که زور تورم و خرافه و سیاست و فرهنگ غالب بهش نمیرسه ،
چون معتقده که زندگی جام شرابی ست؛ گوارا
باید نوشید و
با عشق بوصید.
بنظرم هر هدفی غیر زیستن تهش حسرته.
در مبحث خطای شناختی میخونیم که اثر هیجان جمعی میتونه مارو کنترل کنه ،
طوری که هدف بقیه رو زندگی کنیم.
موردی که می بینم همه درگیرش شدیم همینه؛
دانشجو شدیم ،
کاسب شدیم ،
موفق و زیبا
چون اینا برا جامعه ست،ارزشمند.
پس خودم چی؟
چرا دانشجو ام ؟
چرا درس ؟
چرا مدیر؟
چرا پول ؟
دهه آخر زندگیم چقد حسرت میخورم برا این روزایی که زندگی نکردم و همش مشغول رقابت ،حسادت،چشم و هم چشمی و جلب توجه بودم ؟
امروز لذت بردم؟
زندگی کردم ؟
بوصیدم؟
فارغ از جمع ، به قلب و عقلانیتم توجه کردم ؟
در برنامه ای که ریختم خیلی بقیه رو در نظر گرفتم ؟
چرا تلاش کردم ؟
لحظه به لحظه رو عشق کردم ؟
مقایسه کردم خودم رو ؟
با کی مقایسه ؟
تا کی مقایسه ؟
چرا مقایسه ؟
بازم به فکر فالور و همکلاسی و هم اتاقی و دختر همکلاسیت بودم؟
خودمو یادم رفته ؟
مگ من یه موجود عریان بی هدف بی فرهنگ بی دین بی زبون بی ایدیولوژی بی گناه نبودم ؟
چی شد؟
چرا فقط ۲۰ سال گذشت و من این همه هدف و دین و دشمن و حسرت و کینه ؟
امسالم بازم زندگی رو به تاخیر گذاشتم ؟
بازم گفتم اگه .... اوکی شع دیگه حالم خوب میشه ؟
دوران کنکور و یادم رفت ؟
مگه نگفتم فقط دانشگاه برم ؟
چرا شاد نیستم ؟
تا کی شاد نیستم ؟
با کی شاد نیستم ؟
Post #2308
121
- ❤ 3