من شاخِ زعفرانم، تو لالهزارِ مایی
گفتم: «غَمَت مرا کُشت» گفتا: «چه زَهره دارد؟!
غم این قَدَر نداند کِآخر تو یارِ مایی؟»
من باغ و بوستانم، سوزیدهٔ خزانم
باغِ مرا بِخَندان، کِآخر بهارِ مایی
گفتا: «تو چنگِ مایی و اندر تَرَنگِ مایی
پس چیست زاریِ تو چون در کنارِ مایی؟»
این جا دویی نَگُنجَد، این ما و تو چه باشد
این هر دو را یکی دان، چون در شُمارِ مایی
«مولانا»
ترنگ: آواز تار به هنگام نواختن ساز
@behtarinammann